تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مناقب الطاهرين ( فارسي ) — صفحة 650

مساهمون:

ص٦٥٠
السّكّينة ، انطقى باذن اللّه . سكّينه از دست زيد بن الحسن على در افتاد و بر زمين آمد و گفت : يا زيد ! انت ظالم . و محمّد اولى منك بذلك و احقّ . لئن لم تكفّ ، لألينّ قتلك . زيد بيفتاد و بيهوش شد . پدرم دست وى گرفت و وى را بر پاى كرد و گفت : يا زيد ، ان نطقت هذه الصّخرة الّتى نحن عليها تقبل ؟ قال : نعم . و بر آن هم سوگند خورد . صخره بر طرف زيد به لرزه در آمد تا خواست كه شكافته شود . و از جانب پدر من هيچ رجفه‌اى و لرزه‌اى نبود . و گفت : يا زيد ! انت ظالم . و محمّد اولى بالامر منك . همچنين پدرم دست وى گرفت و وى را بر پاى كرد كه بيفتاده بود و بيهوش شده . و گفت : يا زيد ، ان نطقت هذه الشّجرة أ تكفّ ؟ قال : نعم . درخت را بخواند بيامد زمين شكافان تا چندان بيامد كه سايه بر ايشان انداخت و گفت : يا زيد ! انت ظالم . و محمّد احقّ بالامر منك . فكفّ عنه و الّا قتلتك . زيد را غشيه رسيد . پدرم دست وى گرفت و با راست كرد . و درخت باز جاى خويش شد . و زيد سوگند بخورد كه بعد اليوم خصومت نكند . و همان روز از آنجا برفت و پيش عبد الملك بن مروان رفت و قصّه بگفت كه : از محمّد سحرى چنين ديدم . تو را رخصت نيست كه وى را زنده بگذارى . عبد الملك وى را گفت : يا زيد ، اگر تو را رخصت قتل محمّد دهم ، وى را بكشى ؟ گفت : آرى بكشم . عبد الملك به عامل خويش نوشت به مدينه كه : محمّد را مقيّد و مغلول به من فرست . عامل به جواب باز نوشت كه : يا امير المؤمنين ، من به خلاف فرمان نكنم ؛ و ليكن نصيحت چنان ديدم كه به خدمت تو بازنمايم كه امروز در همهء روى زمين از محمّد عفيفتر و زاهدتر و صالحتر خداى تعالى را بنده