تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مناقب الطاهرين ( فارسي ) — صفحة 655

مساهمون:

ص٦٥٥
مُحِيطٍ * وَ يا قَوْمِ أَوْفُوا الْمِكْيالَ وَ الْمِيزانَ بِالْقِسْطِ وَ لا تَبْخَسُوا النَّاسَ أَشْياءَهُمْ وَ لا تَعْثَوْا فِي الْأَرْضِ مُفْسِدِينَ * بَقِيَّتُ اللَّهِ خَيْرٌ لَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ »
. « 1 » پس دست بر سينهء خويش نهاد و گفت به آواز بلند : و انا و اللّه بقيّة اللّه ! و انا و اللّه بقيّة اللّه ! و انا و اللّه بقيّة اللّه ! تا سه كرّت تكرار بكرد . در مدين پيرى بزرگ بود مسن و كتاب خوانده و معروف آنجا به صلاح و سداد و عفّت و امانت . با خدم خويش گفت : مرا بيرون بريد به ميان شهر . چون به ميان شهر رسيد ، بنشست و پرسيد كه : اين چه منادى است كه از سر كوه به ما رسيد ؟ گفتند : اين مردى است كه سلطان بر وى خشم گرفته است و وى را از شهرها و انتفاع از شهرها مانع شده . اصحاب وى محتاج شدند به زاد و اجازت نيست كه به بازار آيند . آن پير گفت : مرا طاعت داريد ؟ گفتند : بلى . گفت : كار اين مرد بسازيد و در سلطان عصيان كنيد ؛ كه قوم صالح جمله كه هلاك شدند به سبب يك كس بود و باقى رضا دادند . اينجا خود جمله بدين راضىاند . اگر طاعت من نبريد ، من بر هلاكت شما مىترسم . مردم جمله بازارها بيرون شهر بردند تا ايشان را آنچه مراد بود بخريدند . پير گفت : وى مردى است كه به مقام شعيب ايستاده است . و شعيب اين لفظ بدان موضع گفت كه او مىگويد امروز . و حق تعالى قوم وى را هلاك كرد . اين خبر به هشام لعين بردند . عمّال را بفرمود كه پير را پيش وى بردند و گفتند كه از سر كوهى به زير انداختند و شهيد شد . رحمة اللّه عليه . « 2 »
هامش
( 1 ) - هود ( 11 ) / 84 - 86 . ( 2 ) - بنگريد به : كامل الزيارات / 75 ، الكافى 1 / 471 ، الخرائج / 258 .