تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مناقب الطاهرين ( فارسي ) — صفحة 583

مساهمون:

ص٥٨٣
على و حسن و حمزه و جعفر و زيد قصد بهشت كردند ، و با حسين گفت : يا بنىّ الحقنى . پس گفت : يا جابر ، ولدى معى هاهنا . فسلّم له امره و لا تشكّ لتكون مؤمنا . جابر گويد كه : هر دو چشم من كور باد اگر من اين حال به چشم خويش نديدم . « 1 » حبابهء والبيّه گويد كه : من بسيارى به زيارت حسين رفتمى ؛ تا رنجى ميان هر دو چشمان من حادث شد از سپيدى كه به زيارت نتوانستم رفتن . تا روزى حسين عليه السّلام از اصحاب خبر من پرسيد ، گفتند : وى رنجى دارد . حسين عليه السّلام به ديدن من آمد . در مسجد خويش بودم . بفرمود كه قناع از روى برگير . من قناع برداشتم . تفله‌اى از دهان خويش بر آن رنج ريخت و گفت : يا حبابه ، شكرانه را سجده كن خداى را . حبابه گويد : من سجدهء خدا بكردم . مرا گفت : سر بردار و در آيينه نگر . چون در آيينه نگريستم ، هيچ اثرى نمانده بود . پس گفت : يا حبابة ، نحن و شيعتنا على الفطرة . و سائر النّاس منه برآء . « 2 » نصرة الازديّه گويد كه : روزى در خدمت حسين عليه السّلام رفتم . مرا گفت : ما الّذى أبطأ بك عنّى ؟ من گفتم : يا بن رسول اللّه ، مرا در مفرق الرّأس بياضى پديد آمد كه من از آن رنج سخت غمناكم . فرمود كه : پيش من آى . به نزديك وى رفتم . انگشت مبارك بر سر آن سپيده نهاد ، در حال سياه شد . پس گفت : در آينه نگر . چون در آينه نگريستم آن را اثرى نبود . من عظيم خرّم شدم . و حسين عليه السّلام نيز براى من خرّم شد . « 3 »
هامش
( 1 ) - الثاقب / 322 - 323 . ( 2 ) - الثاقب / 324 - 325 . ( 3 ) - الثاقب / 326 ، اعلام الورى / 219 .