مى گويد [ ابن ابى الحديد ] : سخن ابو جهل را پيوسته و مرتب نمى بينم ، زيرا در صورتى كه همهء اين صفات و خصال پسنديده را كه مايهء شرف و مباهات قبايل بر يكديگر است براى عباس مى پذيرد ، چگونه مى گويد مهم نيست و اهميت نمى دهيم ، وانگهى چگونه مى گويد همين كه ما و شما براى مردم خوراك فراهم ساختيم ، و حال آنكه سخن ابو جهل در صورتى كه منظّم بود كه مى گفت براى ما در قبال اين افتخارات شما چه افتخاراتى وجود دارد ، بعد هم مى گويد ما همچون دو اسب مسابقه بوديم و بر مجد پيشى گرفتيم و مسابقه به اوج خود رسيد و سواران شانه به شانه پيش مى تاختند و حال آنكه هيچ چيزى را بيان نمى كند و افتخارات خود را نمى شمرد و شايد ابو جهل سخنانى گفته است كه نقل نشده است .
واقدى مى گويد : عباس مى گفته است به خدا سوگند از من كارى جز انكار ساخته نبود و بدين سبب منكر شدم كه عاتكه اصلًا چنان خوابى ديده باشد . چون روز را به شب رساندم هيچ زنى كه نسبش به عبد المطلب برسد باقى نماند مگر آنكه پيش من آمد ، و همگى به من گفتند : نخست راضى شديد كه اين تبهكار - ابو جهل - در پوستين مردان شما در افتد و ياوه سرايى كند و اينك دربارهء زنانتان سخن مى گويد و تو در اين باره هيچ غيرت ندارى . گفتم : به خدا سوگند از اين جهت سخنى نگفتم كه براى سخن او ارزشى قائل نيستم و اينك به خدا سوگند مى خورم كه فردا مترصدش هستم و اگر تكرار كرد ، از سوى شما از عهدهاش برخواهم آمد .
چون فرداى آن روزى كه عاتكه خواب ديده بود فرا رسيد ، ابو جهل گفت : يك روز سپرى شد . روز بعد گفت : امروز دو روز گذشت . روز سوم گفت : اين هم روز سوم و چيز ديگرى باقى نمانده است . عباس مى گويد : بامداد روز سوم در حالى كه سخت خشمگين و آتشى بودم دوست داشتم ابو جهل را ببينم و گذشته را جبران كنم و مخصوصاً آنچه را زنها گفتهاند به او بگويم . به خدا سوگند همانگونه كه به سوى ابو جهل مى رفتم ، ناگاه ديدم شتابان از طرف در بنى سهم از مسجد بيرون رفت . ابو جهل مردى سبك و داراى چهرهء خشن و بد زبان و تيز چشم بود . همين كه ديدم شتابان از در بنى سهم بيرون مى رود ، با خود گفتم خدايش لعنت كناد ، همهء اين بازيها از بيم آن است كه من دشنامش خواهم داد . معلوم شد او ناگهان صداى ضمضم بن عمرو را شنيده است كه
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 64
مساهمون: ابن أبي الحديد
ص٦٤