شما را داشت سبكبار بوديد و امروز او آمادهتر است كه متعرض شما شود و بر شما روز مى شمرد ، شمردنى . مواظب كاروان خود باشيد و رايزنى و چاره انديشى كنيد كه به خدا سوگند نمى بينم شما ساز و برگ و اسلحه و شمار كافى داشته باشيد ، در اين هنگام بود كه تصميم خود را گرفتند و ضمضم بن عمرو را گسيل داشتند .
ضمضم در كاروان بود ، قريش هنگامى كه از كنار دريا مى گذشتند به او كه دو شتر نر جوان همراه داشت برخوردند و او را به بيست مثقال اجير كردند . ابو سفيان به او گفت برود و به قريش خبر دهد كه محمد حتماً قصد حمله به كاروان دارد و به او دستور داد بينى شتر خويش را ببرد و به هنگام ورود به مكه پالان و جهاز آن را واژگونه كند و جلو و پشت پيراهن خود را پاره كند و فرياد بر آورد : كمك . . . كمك گفتهاند ضمضم بن عمرو را از تبوك گسيل داشتهاند ، در آن كاروان سى مرد قرشى بودند كه از جمله ايشان عمرو عاص و مخرمة بن نوفل را نام بردهاند .
واقدى مى گويد : پيش از آمدن ضمضم به مكه ، عاتكه دختر عبد المطلب خوابى ديده بود كه او را ترسانده و در سينهاش بزرگ آمده بود . عاتكه به عباس بن عبد المطلب پيام فرستاد و چون آمده به او گفت : اى برادر به خدا سوگند خوابى ديدهام كه مرا ترسانده است و بيم آن دارم كه مصيبت و شرى بر قوم تو برسد و آنچه را كه براى تو مى گويم پوشيده بدار . خواب ديدم شتر سوارى آمد و كنار ابطح ايستاد و با صداى بسيار بلند فرياد بر آورد كه : اى فريبكاران تا سه روز ديگر به كشتارگاههاى خود برويد و اين موضوع را سه بار فرياد كشيد و چنان ديدم كه مردم پيش او جمع شدند ، او را به مسجد درآمد و مردم هم از پى او بودند . آنگاه شترش او را بر فراز كعبه برد و او همچنان سه بار با صداى بلند همان سخن را تكرار كرد و سپس شترش او را بر قله كوه ابو قبيس برد ، آنجا هم همان سخن را سه بار با صداى بلند گفت و سپس سنگى از كوه ابو قبيس بر گرفت و آن را رها كرد . سنگ همچنان فرو مى آمد و چون به دامنهء كوه رسيد پاره پاره شد و هيچ خانه و حجرهاى در مكه باقى نماند مگر اينكه پارهاى از آن سنگ در آن افتاد .
واقدى مى گويد : پس از آن عمرو عاص مى گفته است من هم همهء اين امور را در خواب ديدم و در خانه خودمان هم پارهاى از آن سنگ را ديدم كه از ابو قبيس جدا شده بود . و همهء اين امور مايه عبرت بود ولى خداوند در آن هنگام اراده نفرموده بود كه
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 62
مساهمون: ابن أبي الحديد
ص٦٢