خدا سوگند هيچ كس از آنان در دورهء جاهلى و اسلام كشته نشده است ، و ما فقط با ضربههاى نيزه و زير سايههاى شمشير با كشته شدن ، مى ميريم .
جاحظ مى گويد : گويا عبد الله بن زبير كشته شدن معاوية بن مغيرة بن ابى العاص را از اين جهت كه در غير ميدان جنگ كشته شد به حساب نياورده است . همچنين كشته شدن عثمان بن عفّان را كه در محاصره كشته شده است و كشته شدن مروان بن حكم را كه به صورت خفه شدن به دست زنان صورت گرفته به حساب نياورده است . جاحظ مى گويد : عبد الله بن زبير به كشته شدگان خاندان اسد بن عبد العزى افتخار كرده است ، زيرا شأن عرب چنين بوده است كه به كشته شدگان خود چه قاتل باشند و چه مقتول افتخار كنند . مگر نمى بينى كه بسيارى كشته شدگان فقط ميان خاندانهايى است كه معروف به دليرى و نيرومندى و فراوانى رويارويى با دشمن و شركت در جنگها باشند ، همچون خاندانهاى ابو طالب و زبير و مهلب .
جاحظ مى افزايد : مخصوصا در خاندان زبير هفت پشت كشته شدهاند كه در خانوادههاى ديگر چنين چيزى مشاهده نمى شود . عماره و حمزه دو پسر عبد الله بن زبير در جنگ قديد به دست خوارج كشته شدند . عبد الله بن زبير در جنگ با حجاج كشته شد .
برادرش مصعب بن زبير در جنگ دير جاثليق به شرافتمندانهترين صورت در رويارويى با عبد الملك بن مروان كشته شد . زبير در وادى السباع در حالى كه از جنگ جمل روى گردان شده بود ، كشته شد و پدرش عوّام بن خويلد در جنگ فجار كشته شد و پدرش خويلد بن اسد بن عبد العزى در جنگ خزاعه كشته شد كه هفت تن پشت در پشت هستند .
جاحظ مى گويد : ميان بنى اسد بن عبد العزى كشتگان فراوان ديگرى غير از اينان هستند . منذر بن زبير در مكه به دست شاميان در جنگ حجاج كشته شد . او سوار بر استرى سرخ به كوه مى گريخت و در همان حال كشته شد و يزيد بن مفرغ حميرى در هجويهاى كه عبيد الله بن زياد را به سبب فرار در جنگ بصره مورد نكوهش قرار داده است ، به كشته شدن منذر اشاره كرده است . عمرو بن زبير را هم برادرش عبد الله بن زبير كشته است ، با آنكه در پناه و جوار برادر ديگرش عبيدة بن زبير بوده است و عبيدة براى او كارى انجام نداد و شاعرى عبيدة را مورد نكوهش قرار داده و او را به كشتن برادرش عبد الله بن زبير برانگيخته و ضمن سرودن ابياتى خطاب به او چنين گفته است : با شمشير خود ضربتى بزن كه شهره شود و امانت و وفادارى خود را انجام بده .
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 406
مساهمون: ابن أبي الحديد
ص٤٠٦