تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 393

مساهمون:

ص٣٩٣
گوژ پشت و كور كه برده‌اش ذكوان عصا كش او بود . معاويه گفت : او پسرش ابو عمرو بوده است . دغفل گفت : شما چنين مى گوييد ولى قريش را عقيده بر آن بود كه او برده اوست . اين موضوع را از كتاب هاشم و عبد شمس تأليف ابن ابى رؤبة دباس نقل مى كنم ، او مى گويد : هشام بن كلبى از قول پدرش نقل مىكند كه نوفل بن عبد مناف در مورد زمينهايى كه به صورت چند ميدان بود به عبد المطلّب ستم روا داشت و عبد المطلّب با همهء بنى هاشم همدست بود و از گروهى از قوم خويش يارى خواست كه در آن مورد كوتاهى كردند . عبد المطلّب از داييهاى خود كه افراد خاندان نجار مدينه بودند يارى خواست هفتاد سوار با او از مدينه آمدند و به نوفل گفتند : اى ابا عدى به خدا سوگند كه جوانمردى تا اين اندازه خوش چهره و تنومند و خوش نفس و پاك سرشت و به دور از همهء بديها نديده‌ايم و مقصودشان عبد المطلّب بود و خويشاوندى نزديك او را نسبت به ما مى دانى و زمينهايى از او را گرفته‌اى . دوست داريم حق او را پس دهى . نوفل پس داد و عبد المطلّب چنين سرود : خاندانهاى مازن و بنى عدى و ذبيان بن تيم اللات از پذيرش ستم بر من خوددارى كردند . . . و گويد : همين موضوع سبب هم پيمانى و هم سوگندى قبيلهء خزاعه با عبد المطلّب شد . ابو اليقظان سحيم بن حفص نقل مىكند كه عبد المطلّب به هنگام مرگ خود پسرانش را كه ده پسر بودند جمع كرد . ايشان را امر به معروف و نهى از منكر كرد و پندشان داد و گفت : هان كه از سركشى و ستم بر حذر باشيد و به خدا سوگند كه خداوند هيچ چيزى را شتابانتر براى عقوبت و عذاب از سركشى و ستم نيافريده است و من هيچكس را كه با سركشى و ستم و بر آن باقى مانده باشد جز اين برادران شما از خاندان عبد شمس نديده‌ام . وليد بن هشام بن محذم روايت مىكند كه روزى عثمان بن عفان گفت : دوست مى دارم مردى را ببينم كه پادشاهان را ديده باشد و براى من از گذشته سخن بگويد . براى او نام مردى را كه در حضر موت بود بردند . عثمان او را احضار كرد و سخنان مفصلى با او
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 393 | ابن أبي الحديد / محمود مهدوى دامغانى