تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 390

مساهمون:

ص٣٩٠
مسافران است . گفتند : نيكو گفتى و هر يك از ايشان برخاست و براى خود گورى كند و سپس منتظر مرگ نشستند . در اين هنگام عبد المطلّب گفت : اين هم كه ما اين چنين تسليم مرگ شويم و براى جستجوى آب در زمين حركت نكنيم كمال عجز است . برخيزيد و بگرديد شايد خداوند در بخشى از اين زمين به ما آبى ارزانى دارد ، حركت كنيد . و آنان حركت كردند . آن افراد قبايل قريش به ايشان مى نگريستند كه چه مى كنند ، عبد المطلّب هم كنار مركب خود آمد و سوار شد و همين كه شتر بر پا خواست از زير پايش چشمهء آبى شيرين جوشيدن گرفت . عبد المطلّب تكبير گفت و يارانش هم تكبير گفتند ، و فرود آمد و خود و يارانش آب نوشيدند و ظرفهاى - مشكهاى - خويش را پر آب كردند و سپس افراد قبايل قريش را فرا خواند و به ايشان گفت : بياييد آب برداريد كه خداى بر ما آب عنايت كرد . آنان هم آشاميدند و برداشتند و گفتند : خداوند به سود تو قضاوت فرمود و هرگز دربارهء زمزم با تو مخاصمه نمى كنيم ، همان كس كه در اين فلات اين آب را به تو ارزانى فرمود ، زمزم را به تو عنايت فرموده است ، و خوشبخت به سوى سقايت خويش برگرد و بدون اينكه پيش كاهنه بروند همگى برگشتند و او را با زمزم رها كردند . صاحب كتاب واقدى روايت مىكند كه عبد الله بن جعفر بن ابى طالب در حضور معاويه با يزيد بن معاويه مفاخره كرد و به يزيد گفت : به كدام يك از نياكان خود بر من افتخار مى كنى آيا به حرب كه ما او را پناه داديم يا به اميه كه مالك او شديم يا به عبد شمس كه ما او را تحت تكفل داشتيم معاويه گفت : نسبت به حرب بن اميه اين چنين گفته مىشود گمان نمى كردم به روزگار حرب كسى تصور مى كرده است كه از او شريفتر باشد . عبد الله گفت : چنين نيست . شريفتر از حرب كسى است كه ظرف خويش را براى او باژگونه كرد و رداى خويش را بر او پوشاند . معاويه به يزيد گفت : پسركم آرام بگير عبد الله از اين جهت به تو فخر مى فروشد كه تو از اويى و او از تو است . عبد الله بن جعفر آزرم كرد و گفت : اى امير المؤمنين دو دست نظير يكديگر با هم بگو مگو مى كنند و دو برادر با يكديگر كشتى مى گيرند ، و چون عبد الله بن جعفر رفت ، معاويه به يزيد گفت : پسركم از ستيز با بنى هاشم بر حذر باش كه آنان آنچه را كه مى دانند فراموش نمى كنند و
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 390 | ابن أبي الحديد / محمود مهدوى دامغانى