تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 389

مساهمون:

ص٣٨٩
گفت : نخست اينكه من يا ابن عمر را ميان خودت و او حكم قرار دهى . معاويه گفت : ترا حكم ميان خودم و او قرار دادم ، يا ابن عمر را يا هر دوى شما را حكم قرار مى دهم . ابن زبير گفت : يا آنكه به حق او اقرار كنى و سپس آن را از او بخواهى . گفت : هم اقرار كردم و هم از او چنين مسألتى مى كنم . ابن زبير گفت : يا آنكه آن را از او بخرى . گفت : آن را از او خريدم . اينك بگو كه صيلم چيست ابن زبير گفت : اينكه افراد حلف الفضول را ندا دهد و در آن صورت من نخستين كسى هستم كه به او پاسخ مى دهم . معاويه گفت : ما را نيازى به اين كار نيست . و چون سخن حسين به اطلاع عبد الله بن ابى بكر و مسور بن مخرمة رسيد آنان هم به او همان را گفتند كه ابن زبير گفته بود . اما داستان جوشيدن آب از زير پاهاى شتر عبد المطلّب در سرزمين خشك كويرى را محمد بن اسحاق بن يسار در كتاب سيره آورده و چنين گفته است كه : چون عبد المطلّب موفق به استخراج آب از چاه زمزم شد ، قريش بر او رشك بردند و گفتند : اى عبد المطلّب اين چاه نياى ما اسماعيل است و ما را در آن حقى است ، بايد ما را با خويشتن در آن شريك گردانى . گفت : چنين كارى نمى كنم كه اين لطفى است كه از ميان همهء شما به من ارزانى شده است و من ويژهء آن شده‌ام . قريش گفتند : ما ترا رها نمى كنيم و در آن باره با تو مخاصمه خواهيم كرد . گفت : ميان من و خودتان حكمى قرار دهيد تا پيش او حكميت بريم . گفتند : كاهنه قبيله بنى سعد بن هذيم را حكم قرار مى دهيم . عبد المطلّب پذيرفت و آن زن كاهنه در مناطق مرتفع شام ساكن بود . عبد المطلّب همراه تنى چند از بنى عبد مناف سوار شد و از هر قبيله از قبايل قريش هم گروهى سوار شدند و سرزمين مسير ايشان بيابانهاى خشك بود . در يكى از بيابانهاى ميان حجاز و شام آب همراه عبد المطلّب و خويشاوندان او تمام شد و سخت تشنه شدند ، از قوم خود آب خواستند . آنان از آب دادن خوددارى كردند و گفتند ما در بيابانيم و بر جان خويش بيمناكيم كه همان بر سر ما آيد كه بر شما آمد . عبد المطلّب كه چنين ديد و بر جان خود و همراهانش ترسيد به ياران خود گفت : چه مصلحت مى بينيد گفتند : انديشهء ما پيرو انديشه تو است . به آنچه خوش دارى فرمان بده . گفت : من چنين مى بينم كه هم اكنون هر كس براى خويش گورى حفر كند كه هنوز نيرويى باقى است و هر يك از ما كه مرد ديگر يارانش او را به خاك بسپرند تا آنكه فقط جسد يك تن بر خاك بماند كه تباهى يك تن آسانتر از تباهى همه
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 389 | ابن أبي الحديد / محمود مهدوى دامغانى