نماز جمعه تمام شد ، مردم به سوى ايوان بلند مسجد آمدند تا خواندن آن نامه را بشنوند ولى نامه خوانده نشد . گفته شد عبيد الله بن سليمان خليفه را از آن كار منصرف كرده است ، بدين معنى كه يوسف بن يعقوب قاضى را خواسته و گفته است ، در مورد منصرف ساختن معتضد چارهاى بينديشند ، قاضى يوسف پيش معتضد رفت و با او سخن گفت و اظهار داشت بيم آن دارم كه عامهء مردم به هنگام شنيدن مطالب اين نامه شورش كنند و فتنهاى بر پا شود . معتضد گفت : اگر چنين كنند بر ايشان شمشير مى نهم . قاضى گفت : اى امير المؤمنين نسبت به طالبيان - علويان - كه هر روز در ناحيهاى خروج مى كنند و مردمى بسيار به سبب خويشاوندى نزديك آنان با پيامبر ( ص ) به ايشان متمايل مى شوند چه مى كنى ، آن هم با اينهمه ستايش كه در اين نامه از ايشان شده است .
همين كه مردم آن را بشنوند به ايشان متمايل تر مى شوند ، زبان طالبيان هم درازتر و برهان آنان از امروز استوارتر مىشود . معتضد پس از شنيدن اين سخنان قاضى يا چيزهايى نظير اين كه گفته بود خوددارى كرد و به او پاسخى نداد و پس از آن دربارهء آن نامه هم دستورى نداد .
در آن نامه پس از ستايش خداى عز و جل و درود و سلام بر محمد و خاندانش چنين آمده بود : « اما بعد ، به امير المؤمنين خبر رسيده است كه گروهى از عامه در دين خود گرفتار شبهه و در اعتقاد خويش دچار فساد شدهاند و با غلبهء هوس دچار تعصبى شدهاند كه بدون شناخت و تأمل از آن سخن مى گويند و بدون بينش و برهان از پيشوايان گمراه سخن مى گويند و از سنّتهاى پسنديده به بدعتهاى ناشى از هوس گرايش يافتهاند و خداى عز و جل فرموده است : گمراهتر از آن كس كه هوس خويش را بدون هدايت خدا پيروى كند كيست و همانا خداوند قومى را كه ستمگران اند هدايت نمى فرمايد وانگهى اين كار
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 348
مساهمون: ابن أبي الحديد
ص٣٤٨