از مطالبى كه در اين مورد در سنّت آمده است و افراد مورد اعتماد آن را روايت كردهاند گفتار رسول خدا ( ص ) دربارهء ابو سفيان است كه او را سوار بر خرى ديد كه مى آمد ، معاويه لگام خر را گرفته بود و برادرش يزيد خر را مى راند ، پيامبر ( ص ) فرمود : « خداوند آن سوار و قائد و سائق را لعنت فرمايد . » ديگر از اين موارد مطلبى است كه راويان از قول ابو سفيان روايت كردهاند كه به روز بيعت با عثمان گفت : اى بنى عبد شمس خلافت را ميان خود پاس دهيد ، همچون پاس دادن گوى كه به خدا سوگند نه بهشتى هست و نه دوزخى . و اين كفر صريح است كه به سبب آن لعنت خدا به او مى رسد . همان گونه كه بر كسانى از بنى اسرائيل كه كافر شدند و لعنت خداوند به زبان داود و عيسى پسر مريم بر آنان نازل شد كه عصيان ورزيده و تعدى كردند . ديگر مطلبى است كه از او نقل شده است كه پس از كور شدن بر بلندى احد ايستاد و به كسى كه دست او را گرفته بود و مى برد گفت : همين جا به محمد سنگ زديم و يارانش را كشتيم .
ديگر سخنى است كه ابو سفيان پيش از فتح مكه و پس از ديدن سپاه پيامبر ( ص ) به عباس گفت : همانا پادشاهى برادر زادهات بزرگ و استوار شده است . عباس به او گفت : واى بر تو پادشاهى نيست پيامبرى است . ديگر سخنى است كه روز فتح مكه هنگامى كه بلال را بر فراز كعبه ديد كه اذان مى گويد و اشهد ان محمدا رسول الله را با صداى بلند اعلان مىكند ، گفت : خداوند عتبة بن ربيعه را سعادتمند فرمود كه شاهد اين موضوع نيست .
ديگر از آن جمله موضوع خوابى است كه پيامبر ( ص ) ديد و افسرده شد و گفتهاند كه پس از آن خواب پيامبر ( ص ) خندان ديده نشد و چنان بود كه در خواب تنى چند از بنى اميه را ديده بود كه بر منبرش مى جهند ، همچون جهيدن بوزينگان .
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 351
مساهمون: ابن أبي الحديد
ص٣٥١