باشى ، آن قطعه گوشت را از دست خود انداخت و شمشيرش را برداشت و پيش رفت و چندان جنگ كرد تا كشته شد .
واقدى مى گويد : داود بن سنان برايم نقل كرد كه از ثعلبة بن ابى مالك شنيدم كه خالد بن وليد چنان شتابان با مردم عقب نشست كه آنان را به گريز و فرار از جنگ سرزنش مى كردند و مردم خالد را شوم و نافرخنده مى شمردند .
گويد : ابو سعيد خدرى هم روايت مى كرده است كه چون خالد بن وليد همراه مردم گريخت ، همين كه مردم مدينه آگاه شدند در جرف به رويارويى آنان رفتند ، خاك بر چهرهشان مى پاشاندند و مى گفتند : اى گريختگان آيا در راه خدا از جنگ گريختهايد پيامبر ( ص ) فرمود : آنان فرار كنندگان نيستند و به خواست خداوند حمله كنندگان خواهند بود .
واقدى مى گويد : عبيد الله بن عبد الله بن عتبه مى گفت كه هيچ لشكرى به اندازه لشكر موته از مردم مدينه سرزنش نشنيد . مردم مدينه با بدى به آنان برخوردند و كار چنان بود كه بعضى از آنان بر در خانهء خود رفتند و در زدند ، زنهايشان در را نگشودند و گفتند مرگ نمى شد با ياران خودت پيشروى مى كردى و كشته مى شدى بزرگان ايشان از شرمسارى در خانههاى خود نشستند و بيرون نيامدند تا آنكه پيامبر ( ص ) كسى را پيش آنان فرستاد كه به آنان بگويد شما حمله كنندگان در راه خداييد و آنان از خانه بيرون آمدند .
واقدى مى گويد : مالك بن ابى الرجال از عبد الله بن ابى بكر بن حزم از امّ جعفر دختر محمد بن جعفر از قول مادر بزرگش اسماء بنت عميس - همسر جعفر طيار - براى من نقل كرد كه مى گفته است : روزى كه جعفر و يارانش كشته شده بودند من بامداد آرد خود را خمير كردم و نان خورشى حدود چهل رطل فراهم ساختم ، و چهرهء پسرانم را شستم و بر سرشان روغن ماليدم كه ناگاه پيامبر ( ص ) به خانهء من آمد و فرمود : اى اسماء پسران جعفر كجايند آنها را پيش پيامبر ( ص ) آوردم ، نخست آنان را در آغوش كشيد و بوييد . آنگاه چشمهاى پيامبر ( ص ) اشك آلود شد و گريست . من گفتم ، اى رسول خدا شايد از جعفر به تو خبرى رسيده است فرمود : آرى امروز او كشته شد . من برخاستم و
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 302
مساهمون: ابن أبي الحديد
ص٣٠٢