آمدند . پيامبر ( ص ) خواست اسبش را بر در مسجد آوردند ، طلحة بن عبيد الله كه صداى منادى را شنيده بود ، بيرون آمده و منتظر بود كه پيامبر ( ص ) چه هنگامى حركت مى فرمايد . بر در مسجد به پيامبر ( ص ) برخورد كه زره و مغفر پوشيده بود و جز چشمهاى آن حضرت چيز ديگرى از چهرهاش ديده نمى شد . پيامبر فرمود : اى طلحه سلاح تو كجاست گفت : همين جا . طلحه مى گويد : دوان دوان رفتم ، زره پوشيدم و سپر بر دوش افكندم و شمشيرم را به دست گرفتم و نه زخم داشتم ولى به زخمهاى خود اهميت نمى دادم ، بلكه بيشتر نگران زخمهاى پيامبر ( ص ) بودم . پيامبر روى به طلحه كرد و پرسيد : فكر مى كنى دشمن در چه منطقهاى باشد گفت : گمان مى كنم در سياّله باشند .
پيامبر فرمود : خود من همچنين گمان مى كنم . اى طلحه آنان ديگر هرگز مثل ديروز بر ما پيروز نمى شوند و خداوند مكه را براى ما مى گشايد . گويد : پيامبر ( ص ) سه تن از قبيله اسلم را به عنوان پيشاهنگ در پى مشركان گسيل فرمود . يكى از آنان عقب ماند و بند كفش يكى از آن دو تن ديگر پاره شد و سومى خود را به قريش رساند كه با هياهو سرگرم رايزنى براى بازگشت به مدينه بودند و صفوان بن اميه ايشان را از آن كار باز مى داشت . در اين هنگام آن مرد مسلمان كه بند كفش او پاره شده بود به همراه خود رسيد و قريش آن دو را ديدند و به آنان حمله كردند و هر دو را كشتند . مسلمانان هنگامى كه به حمراء الاسد رسيدند با جسد آن دو برخوردند و پيامبر ( ص ) آن دو را در يك گور به خاك سپرد و آن دو قرين يكديگرند . واقدى مى گويد : اسامى آنان سليط و نعمان بوده است .
واقدى مى گويد : جابر بن عبد الله گفته است : خوراك عمدهء ما در آن روز خرما بود و سعد بن عباده سى شتر خرما به حمراء الاسد آورد و شتران پروار هم با خود آورد و در روز دوم و سوم آنها را كشتند و پيامبر ( ص ) به مسلمانان فرمان داد هيمه جمع كردند .
چون شامگاه فرا رسيد دستور داد هر مرد خرمنى آتش برافروزد . جابر مى گويد : ما در آن شب پانصد خرمن آتش برافروختيم ، آن چنان كه از راه دور ديده مى شد و آوازهء لشكرگاه و آتشهاى ما همه جا رسيد و اين خود از چيزهايى بود كه خداوند با آن دشمن ما را به روى درافكند و به بيم انداخت .
واقدى مى گويد : معبد بن ابى معبد خزاعى كه در آن هنگام هنوز مشرك بود به حضور پيامبر آمد . قبيلهء خزاعه نسبت به پيامبر در حال آشتى بودند . او گفت : اى محمد اين صدمهاى كه به تو و يارانت رسيد بر ما گران آمد و دوست مى داشتيم كه خداوند ترا بلند آوازه مى كرد و اين مصيبت بر غير تو مى بود . معبد آنگاه حركت كرد و ابو سفيان و
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 292
مساهمون: ابن أبي الحديد
ص٢٩٢