مى شناسى نگاهش را به من دوخت و گفت : تو پسر عدى از عاتكه دختر عيص نيستى گفتم : چرا ، گفت به خدا سوگند من پس از اينكه ترا از گهوارهات برداشتم و با قنداق به مادرت دادم كه شيرت دهد ديگر نديدهام هنوز لاغرى و سپيدى پاهايت را در نظر دارم كه گويى همين امروز بوده است .
محمد بن اسحاق در كتاب مغازى روايت مىكند كه هند در آن روز خود را بالاى سنگى كه مشرف بر آوردگاه بود رساند و با صداى بلند اين ابيات را خواند : ما شما را در قبال جنگ بدر مكافات كرديم و جنگ پس از جنگ داراى سوزش و التهاب است ، مرا از عتبه و برادرم و عمويش و پسر نوجوانم ياراى شكيبايى نيست ، خود را تسكين دادم و نذرم را برآوردم ، اى وحشى جوشش سينهام را شفا بخشيدى و در تمام عمر سپاسگزارى از وحشى بر عهده من است تا آنگاه كه استخوانهايم در گورم از هم بپاشد .
هند دختر اثاثة بن مطلب بن عبد مناف او را چنين پاسخ داده است : اى هند تو در جنگ بدر و جز آن خوار و زبون شدى اى دختر مرد فرومايه و مكار كافر . . . محمد بن اسحاق مى گويد : و از جمله اشعار ديگرى كه هند دختر عتبه در جنگ احد رجز خوانى كرده است اين ابيات است : در جنگ احد دل خود را از حمزه تسكين دادم و شكمش را از ناحيه جگرش دريدم ، اين كار اندوه گران و درد انگيز مرا زدود ، جنگ شما را همچون باران آميخته با تگرگ فرو گرفت ما همچون شيران بر شما حمله آورديم .
محمد بن اسحاق مى گويد : صالح بن كيسان براى من نقل كرد كه گفتهاند ، عمر بن خطاب به حسان بن ثابت گفت : اى ابا الفريعة اى كاش شنيده بودى كه هند چه مى گفت ، و اى كاش سر مستى او را ديده بودى كه چگونه روى سنگى ايستاده بود و رجز خوانى مى كرد ، و اى كاش مى شنيدى كه چگونه كارى را كه نسبت به حمزه انجام داده است باز گو مى كرد . حسان گفت : به خدا سوگند همان هنگام كه در كوشك و برج بودم ، زوبين را ديدم كه در هوا به حركت آمد و با خود گفتم : اين سلاح از اسلحه عرب نيست و گويا همان زوبين به حمزه پرتاب شده است و ديگر چيزى نمى دانم . اينك برخى از گفتار هند را براى من بگو تا شر او را از شما كفايت كنم . عمر برخى از اشعار هند را براى حسان خواند و حسان ابيات زير را در هجو هند دختر عتبه سرود :
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 251
مساهمون: ابن أبي الحديد
ص٢٥١