پس از نماز عصر به شهر حمص رسيديم و پرسيديم : وحشى كجاست گفتند : در اين ساعت نمى توانيد او را ببينيد كه هم اكنون سرگرم باده گسارى است و تا صبح شراب مى آشامد . ما كه هشتاد تن بوديم به خاطر ديدار او شب را همانجا مانديم . پس از آنكه نماز صبح را خوانديم به خانهء وحشى رفتيم . پير مردى فرتوت شده بود و براى او تشكچهاى كه فقط خودش روى آن جا مى گرفت گسترده بودند . به او گفتيم دربارهء كشتن حمزه و مسيلمه براى ما حرف بزن ، خوشش نيامد و سكوت كرد . گفتيم : ما فقط به خاطر تو ديشب را اينجا ماندهايم . گفت : من بردهء جبير بن مطعم بن عدى بودم . چون مردم براى جنگ احد راه افتادند مرا خواست و گفت : حتما به ياد دارى و ديدى كه طعيمة بن عدى را در جنگ بدر حمزة بن عبد المطلب كشت و از آن روز تاكنون زنهاى ما گرفتار اندوه شديدى هستند ، اگر حمزه را بكشى آزاد خواهى بود . من با مردم بيرون آمدم و با خود چند زوبين داشتم ، هرگاه از كنار هند دختر عتبه مى گذشتم مى گفت : اى ابا دسمه امروز بايد انتقام بگيرى و دلها را خنك كنى . چون به احد رسيديم حمزه را ديدم كه سخت به مردم حمله مىكند و سر از پا نمى شناسد ، من براى او پشت درختى كمين كردم ، حمزه مرا ديد و آهنگ من كرد ولى همان دم سباع خزاعى راه را بر او بست ، حمزه آهنگ او كرد و گفت : تو هم اى پسر برندهء چوچولهها كارت به آنجا كشيده كه به ما حمله كنى ، جلو بيا .
حمزه به او حمله كرد و پاهايش را كشيد و او را بر زمين كوبيد و كشت و شتابان آهنگ من كرد ولى گودالى پيش پاى او قرار داشت كه لغزيد و در آن افتاد . من زوبينى پرتاب كردم كه به زير نافش خورد و از ميان دو پايش بيرون آمد و او را كشت . خود را به هند دختر عتبه رساندم و خبر دادم . او جامههاى گرانبها و زر و زيور خود را به من داد ، بر ساقهاى پاى هند دو خلخال از مهرههاى ظفار بود و دو دستبند سيمين و چند انگشترى بر انگشتان پاى خود داشت كه همه را به من بخشيد .
اما در مورد مسيلمه ، ما وارد حديقة الموت شديم و همين كه مسيلمه را ديدم بر او زوبين پرتاب كردم . در همان حال مردى از انصار هم بر او شمشير زد و خداى تو داناتر است كه كدام يك از ما دو تن او را كشتهايم ، البته من شنيدم كه زنى از بالاى ديوار فرياد مى كشيد كه مسيلمه را آن بردهء حبشى كشت .
عبيد الله بن عدى - راوى اين روايت - مى گويد : به وحشى گفتم : آيا مرا
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 250
مساهمون: ابن أبي الحديد
ص٢٥٠