واقدى مى گويد : و گفته شده است كه پيامبر ( ص ) زوبين را از زبير گرفت و در همان حال كه پيامبر ( ص ) داشت زوبين را مى گرفت ، ابىّ بر رسول خدا حملهور شد كه شمشير زند . مصعب بن عمير با او روياروى شد و خود را ميان او و پيامبر ( ص ) قرار داد و با شمشير به چهرهء ابىّ زد و پيامبر ( ص ) هم متوجه نقطه برهنهاى از گردن او شد كه ميان زره و خود قرار داشت و زوبين را به آنجا پراند و ابى در حالى كه خوار مى كشيد در افتاد .
واقدى همچنين مى گويد : عبد الله بن عمر مى گفته است : ابىّ بن خلف در بطن رابغ به هنگام بازگشت قريش به مكه در گذشت . عبد الله بن عمر مى گفته است : مدتى پس از آن در حالى كه ساعتى از شب گذشته بود ، از بطن رابغ مى گذشتم ، ناگاه ديدم آتشى بر افروخته شد كه از آن ترسيدم ، نزديك رفتم و ديدم مردى كه در زنجير بسته بود از آن بيرون آمد و فرياد مى كشيد عطش عطش . صداى مرد ديگرى را شنيدم كه مى گفت : آبش مده ، اين ابىّ بن خلف است كه پيامبر ( ص ) او را كشته است . من گفتم : هان كه از رحمت خدا دور باشى .
و گفته مىشود كه ابىّ در سرف در گذشته است .
سخن دربارهء فرشتگان كه آيا در جنگ احد فرود آمده و جنگ كردهاند يا نه
واقدى مى گويد : زبير بن سعيد از عبد الله بن فضل براى من نقل كرد كه مى گفته است : پيامبر ( ص ) لواى لشكر خود را به مصعب بن عمير داد و سپس فرشتهاى به صورت مصعب آن را گرفت . پيامبر ( ص ) در پايان آن روز مى فرمود : اى مصعب به پيش فرشته به سوى پيامبر ( ص ) برگشت و گفت : من مصعب نيستم . و رسول خدا دانست او فرشتهاى است كه با او تأييد شده است .
واقدى مى گويد : از ابو معشر هم شنيدم كه همين سخن را مى گفت .
گويد : عبيده دختر نايل از قول عايشه دختر سعد بن ابى وقاص از قول سعد برايم نقل كرد كه مى گفته است : در جنگ احد مى ديدم به سوى من تير زده مىشود ولى مردى سپيد و خوش چهره كه او را نمى شناختم آن را از من برمى گرداند و بعدها چنان پنداشتم