تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 246

مساهمون:

ص٢٤٦
زوبين بر اوست . واقدى مى گويد : يونس بن محمد ظفرى از عاصم بن عمر از عبد الله بن كعب بن مالك از پدرش براى من نقل كرد كه مى گفته است : ابىّ بن خلف براى پرداخت فديهء پسرش به مدينه آمد و پسرش در جنگ بدر اسير شده بود . ابىّ به پيامبر ( ص ) گفت : مرا اسبى است كه هر روز پيمانه بزرگى ذرت مى دهمش تا ترا بر آن بكشم . پيامبر ( ص ) فرمود : نه كه به خواست خداوند متعال من ترا در حالى كه سوار بر آن خواهى بود مى كشم . و گفته شده است : ابىّ اين سخن را در مكه گفته بود و چون در مدينه به اطلاع پيامبر ( ص ) رسيد فرمود : نه كه به خواست خداوند متعال من او را در حالى كه سوار بر آن اسب است خواهم كشت . گويد : پيامبر ( ص ) هيچ گاه در جنگ به پشت سر خود بر نمى گشت و توجهى نمى فرمود ، در جنگ احد به ياران خود فرمود : بيم آن دارم كه ابى بن خلف مرا از پشت سر مورد حمله قرار دهد ، هرگاه او را ديديد مرا آگاه كنيد . ناگاه ابىّ در حالى كه بر اسب خود با تاخت مى آمد آشكار شد و پيامبر ( ص ) را ديد و شناخت و با صداى بلند فرياد كشيد كه اى محمد اگر تو نجات يا بى من نجات نخواهم يافت . ياران پيامبر ( ص ) گفتند : اى رسول خدا هر كار كه مى خواستى به هنگام آمدن ابىّ انجام دهى انجام بده كه فرا رسيد و اگر اجازه فرمايى يكى از ما بر او حمله برد پيامبر ( ص ) نپذيرفت و ابى نزديك آمد . پيامبر ( ص ) زوبين را از حارث بن صمهّ گرفت و سپس همچون شتر خشمگين به جنبش در آمد و ما همچون مگس از اطراف او پراكنده شديم و هر گاه پيامبر ( ص ) به تلاش و كوشش مى افتاد . هيچ كس چنو نبود و زوبين را به گردن ابى ، كه بر اسبش سوار بود ، پرتاب فرمود . ابى از اسب سقوط نكرد ولى همچون گاو خوار مى كشيد و به خرخر افتاد . يارانش به او گفتند : اى ابا عامر ترا باكى نيست و اگر اين زوبين به چشم يكى از ما مى خورد چندان زيانى نمى رساند . گفت سوگند به لات و عزّى كه اين ضربت كه بر من رسيد اگر به همهء مردم ذو المجاز مى رسيد همگى مى مردند ، مگر محمد نگفته است او را خواهم كشت . قريش او را از معركه با خود بردند و اين كار آنان را از تعقيب رسول خدا ( ص ) باز داشت و آن حضرت با عمدهء ياران خود به دامنهء كوه رسيد .