تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 207

مساهمون:

ص٢٠٧
در آوردگاه يافتيم ، من متوجه مردى از مسلمانان شدم كه صفوان بن اميه با او چنان درگير شده و ضربتى به او زده بود كه پنداشتم مرد . چون نزديك او رسيدم هنوز رمقى داشت . با خنجر خود بر آن مسلمان ضربتى زدم كه در افتاد و سرش را بريدم . بعد كه دربارهء او پرسيدم گفتند : مردى از خاندان ساعده بوده است ، و سپس خداوند مرا به اسلام هدايت فرمود . واقدى مى گويد : ابن ابى سبرة از اسحاق بن عبد الله از عمر بن حكم برايم روايت كرد كه مى گفته است : هيچ يك از اصحاب پيامبر ( ص ) را نمى شناسم كه در جنگ احد چيزى غارت كرده يا زرى به دست آورده باشد و پس از هجوم دوبارهء مشركان برايش باقى مانده باشد مگر دو تن كه يكى از ايشان عاصم بن ثابت بن اقلح است كه هميانى در لشكرگاه پيدا كرد كه در آن پنجاه دينار بود و آن را از زير پيراهن به تهيگاه خود بست . عباد بن بشر هم كيسهء چرمى با خود آورد كه در آن سيزده مثقال طلا بود . و آن را در گريبان پيراهن خود كه كمرش را بسته و بالاى آن زره پوشيده بود انداخته بود . آن دو آنها را به حضور پيامبر ( ص ) آوردند و آن حضرت از آن خمس برنداشت و به خودشان بخشيد . واقدى مى گويد : يعقوب بن ابى صعصعه از موسى بن ضمرة از پدرش نقل مى كرد كه چون شيطان « ازبّ العقبة » بانگ برداشت كه محمد بدون ترديد كشته شده است و اين به خواست خداوند بود . مسلمانان بر دست و پاى بمردند و از هر سو پراكنده شدند و به كوه بر رفتند . نخستين كس كه مژده سلامت پيامبر ( ص ) را داد كعب بن مالك بود . كعب مى گويد : من پيامبر ( ص ) را شناختم و فرياد برآوردم كه اين رسول خداوند است و پيامبر ( ص ) با انگشت خويش به دهانش اشاره مى كرد كه خاموش باشم . واقدى مى گويد : عميره ، دختر عبد الله بن كعب بن مالك ، از پدرش نقل مىكند كه مى گفته است : پدرم مى گفت چون مردم از هم پاشيده شدند من نخستين كس بودم كه پيامبر ( ص ) را شناختم و به مسلمانان مژده دادم كه زنده و برپاست . من پيامبر ( ص ) را از چشمهايش از زير مغفر شناختم و بانگ برداشتم كه اى گروه انصار مژده دهيد كه اين پيامبر ( ص ) است و رسول خدا ( ص ) به من اشاره مى كرد كه خاموش باش . گويد : پيامبر ( ص ) كعب را فرا خواند ، جامه‌هاى جنگى او را گرفت و پوشيد و جامه‌هاى جنگى