واقدى مى گويد : در آن هنگام جعيل بن سراقه به حضور پيامبر ( ص ) كه آهنگ احد داشت آمد و گفت : اى رسول خدا به من گفته شده است كه تو فردا كشته مى شوى .
جعيل سخت غمگين بود و آه سرد مى كشيد ، پيامبر ( ص ) با دست خود به نرمى به سينهء او زد و فرمود : مگر همهء روزگار فردا نيست . گويد : آنگاه پيامبر ( ص ) سه نيزه خواست و سه پرچم بست ، لواى قبيلهء اوس را به اسيد بن حضير و لواى خزرج را به حباب بن منذر بن جموح و نيز گفته شده است به سعد بن عبادة و لواى مهاجران را به على بن ابى طالب ( ع ) و هم گفته شده است به مصعب بن عمير سپرد .
آنگاه اسب خود را خواست و سوار شد ، كمان را بر دوش افكند و نيزه به دست گرفت . پيكان نيزهها را در آن روزگار مس اندود مى ساختند . مسلمانان هم سلاح پوشيده بودند و صد تن از ايشان بر روى جامه زره پوشيده بودند . همين كه رسول خدا ( ص ) سوار شد ، دو سعد ، يعنى سعد بن معاذ و سعد بن عباده ، پيش روى آن حضرت مى دويدند و هر دو زره بر تن داشتند و مردم بر جانب چپ و راست پيامبر ( ص ) حركت مى كردند .
پيامبر ( ص ) منطقه بدايع و كوچههاى حسى را پيمود و به شيخان رسيد . شيخان نام دو كوشك بود كه در دورهء جاهلى پير مردى كور و پير زنى كور كه افسانه سرايى مى كردند در آنها زندگى مى كردند و به همين سبب شيخان نام داشت . پيامبر ( ص ) همين كه بالاى گردنه رسيد ، برگشت و نگريست و فوجى گران را ديد كه هياهو داشتند . فرمود : اينان كيستند گفتند : هم پيمانان يهودى ابن ابىّ هستند . پيامبر ( ص ) فرمود : ما از اهل شرك براى جنگ با مشركان يارى نمى جوييم . پيامبر ( ص ) به راه خود ادامه داد و در شيخان سپاه خويش را سان ديد . گروهى از نوجوانان را ملاحظه فرمود كه عبد الله بن عمر بن خطاب ، زيد بن ثابت ، اسامة بن زيد ، نعمان بن بشير ، زيد بن ارقم ، براء بن عازب ، اسيد بن ظهير ، عرابة بن اوس ، ابو سعيد خدرى ، سمرة بن جندب و رافع بن خديج از جملهء آنان بودند .
واقدى مى گويد : پيامبر ( ص ) همه آنان را رد فرمود . رافع بن خديج مى گويد من كه دو موزه بر پاى كرده بودم به قد بلندى وانمود كردم ، ظهير بن رافع هم به پاس خاطر من گفت : اى رسول خدا رافع تير انداز است و پيامبر ( ص ) به من اجازه شركت داد . همين كه پيامبر ( ص ) به من اجازه فرمود ، سمرة بن جندب به مرى بن سنان شوهر مادر خود گفت : پدر جان پيامبر ( ص ) رافع بن خديج را اجازه فرمود و مرا برگرداند و حال آنكه من حاضرم با رافع كشتى بگيرم . مرىّ گفت : اى رسول خدا رافع بن خديج را اجازه شركت در جنگ دادى و پسر مرا برگرداندى و حال آنكه پسر من با او كشتى مى گيرد و او را به
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 191
مساهمون: ابن أبي الحديد
ص١٩١