تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 182

مساهمون:

ص١٨٢
دوش مى كشيد و پرچم قريش كه طلحة بن ابى طلحه بر دوش داشت . واقدى مى گويد : و گفته شده است كه قريش و همهء افرادى كه به آنان پيوسته بودند از بنى كنانه و احابيش و ديگران همگى يك پرچم داشتند كه طلحة بن ابى طلحه بر دوش مى كشيد و همين در نظر ما ثابت تر است . گويد : قريش هنگامى كه بيرون آمد با كسانى كه به ايشان پيوسته بودند سه هزار تن بودند . از ثقيف صد تن همراهشان بود ، و با ساز و برگ و سلاح بسيار بيرون آمدند . دويست اسب را يدك مى كشيدند و هفتصد تن از ايشان زره بر تن داشتند و سه هزار شتر همراهشان بود . همين كه قريش مصمم به حركت شدند ، عباس بن عبد المطلب نامه‌اى نوشت و آن را بست و مهر و موم كرد و مردى از بنى غفار را اجير كرد و با او شرط كرد كه در سه شبانه روز خود را به پيامبر ( ص ) برساند . عباس در آن نامه به پيامبر ( ص ) خبر داده بود كه قريش تصميم به حركت به سوى تو گرفته‌اند هر چه مى خواهى به هنگام رسيدن آنان انجام دهى انجام بده . شمارشان سه هزار تن است كه دويست اسب يدك مى كشند ، هفتصد تن زره‌دار هستند و شمار شترانشان سه هزار است و سلاح بسيار فراهم ساخته‌اند . آن مرد غفارى چون به مدينه رسيد پيامبر ( ص ) را در مدينه نيافت و چون دانست كه آن حضرت در قباء است آنجا رفت و بر در مسجد قباء پيامبر ( ص ) را ديد كه در حال سوار شدن بر خر خود بود . نامه را به ايشان سپرد . ابى بن كعب نامه را براى پيامبر ( ص ) خواند و آن حضرت از ابى خواست مطلب را پوشيده بدارد . پيامبر ( ص ) به منزل سعد بن ربيع رفت و پرسيد : در خانه كسى هست سعد گفت : نه ، خواستهء خود را بيان فرماى . رسول خدا ( ص ) موضوع نامهء عباس را به او فرمود . سعد گفت : اى رسول خدا اميدوارم در اين كار خير باشد . در مدينه يهوديان و منافقان شروع به شايعه پراكنى و ياوه سرايى كردند و گفتند خبر خوشى براى محمد نرسيده است . پيامبر ( ص ) پس از آنكه از سعد بن ربيع خواست كه موضوع را پوشيده بدارد به مدينه برگشت . و همين كه پيامبر ( ص ) از خانهء سعد بن ربيع بيرون آمد ، همسر سعد به او گفت : پيامبر ( ص ) به تو چه فرمود گفت : اى بى مادر ترا با اين چه كار او گفت : من سخنان شما را گوش مى دادم و آن موضوع را براى سعد بازگو كرد . سعد « الَّذِينَ إِذا أَصابَتْهُمْ مُصِيبَةٌ قالُوا إِنّا » بر زبان آورد و سپس گريبان همسرش را گرفت و گفت : ديگر نبينم كه سخنان ما را دزديده گوش كنى ، مخصوصا وقتى كه من به رسول خدا