تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 161

مساهمون:

ص١٦١
كناد ، خواندم ، گفت : در صورتى كه پيامبر ( ص ) خون هبّار را حلال فرموده باشد آن هم به جرم اينكه زينب را ترسانده و موجب سقط كودكش شده است بديهى و روشن است كه اگر پيامبر ( ص ) زنده مى بود خون كسانى را كه فاطمه را ترساندند تا كودكش را سقط كند حلال مى فرمود . گفتم : آيا اين موضوع را كه گروهى مى گويند فاطمه چندان وحشت كرد كه محسن را سقط كرد از قول تو روايت كنم گفت : نه تأييد آن و نه بطلانش را از قول من نقل كن . زيرا در اين مورد متوقفم و اخبار در نظر متعارض يكديگرند . واقدى مى گويد : كنانة بن ربيع زانو بر زمين زد و تيردان خويش را مقابل خود نهاد . تيرى از آن گرفت و در چلهء كمان خود نهاد و گفت : به خدا سوگند مى خورم امروز هيچ مردى به هودج زينب نزديك نخواهد شد مگر اينكه او را هدف تير قرار خواهم داد . ناچار مردم از گرد او دور شدند . گويد : در اين هنگام ابو سفيان بن حرب همراه بزرگان قريش پيش آمد و گفت : اى مرد تيرهاى خود را نگه دار تا با تو سخن گوييم . كنانة از تير اندازى خوددارى كرد . ابو سفيان جلو آمد و كنار او ايستاد و گفت : كار درست و پسنديده نكردى كه آشكارا و در قبال چشم مردم اين زن را با خود بيرون آوردى و حال آنكه خودت از بدبختى و سوگ ما و آنچه از محمد پدر اين زن به ما رسيده است آگاهى و اينك كه دختر محمد را آشكارا مى خواهى پيش او ببرى مردم چنين گمان مى كنند كه اين نشانه زبونى و سستى ماست و به جان خودم سوگند كه ما را نيازى به بازداشت اين زن از پيوستن به پدرش نيست . وانگهى از اين زن خونى نمى خواهيم ، اكنون او را برگردان و چون هياهو آرام گرفت و مردم گفتند او را برگردانديم ، آرام و پوشيده او را ببر و به پدرش ملحق ساز . كنانة بن ربيع زينب را به مكه برگرداند و زينب چند شب در مكه ماند و چون هياهو آرام شد ، او را بر شترش سوار كرد و شبانه بيرون آورد و به زيد بن حارثه و همراهش سپرد و آن دو او را به حضور پيامبر ( ص ) بردند . محمد بن اسحاق مى گويد : سليمان بن يسار از ابو اسحاق دوسى از ابو هريره نقل مىكند كه مى گفته است : پيامبر ( ص ) سريه‌اى را براى تصرف كاروانى از قريش كه در آن كالاها و تنى چند از قريش بودند گسيل فرمود . من هم از افراد آن سريه بودم . پيامبر فرمود : اگر به هبّار بن اسود و نافع بن عبد قيس دست يافتيد هر دو را در آتش بسوزانيد . فرداى آن روز كسى را پيش ما گسيل داشت و فرمود : به شما دستور داده بودم كه اگر