تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 160

مساهمون:

ص١٦٠
آشكار نساختند ولى پس از آنكه ابو العاص آزاد شد و به مكه رفت پيامبر ( ص ) اندكى بعد زيد بن حارثه و مردى از انصار را به مكه گسيل داشت و فرمود فلان جا باشيد . زينب خواهد آمد ، با او همراهى كنيد و او را پيش من آوريد . آن دو به سوى مكه حركت كردند و اين يك ماه پس از جنگ بدر بود ، يا حدود يك ماه ، و چون ابو العاص به مكه رسيد به زينب گفت مىتواند به پدر ملحق شود و زينب آماده شد . محمد بن اسحاق مى گويد : از خود زينب براى من نقل شده است كه مى گفته است : در همان حال كه من براى پيوستن به پدرم آماده مى شدم هند دختر عتبة مرا ديد و گفت : اى دختر محمد به من خبر رسيده است كه مى خواهى پيش پدر خويش به روى . گفتم : چنين قصدى ندارم . گفت : اى دختر عمو از من پوشيده مدار و اگر ترا نيازى به مال يا چيز ديگرى است كه براى سفرت لازم است من مى توانم بر آورم . از من آزرم مكن كه ميان زنان كينه‌هايى كه ميان مردان موجود است وجود ندارد . زينب مى گفته است : به خدا سوگند در آن هنگام او را راستگو ديدم و گمان كردم آنچه مى گويد عمل خواهد كرد ولى از او ترسيدم و منكر شدم كه چنان قصدى دارم . چون آماده شدم و از كارهاى خود آسوده گرديدم برادر شوهرم كنانة بن ربيع مرا راه انداخت . محمد بن اسحاق مى گويد : كنانة بن ربيع براى زينب شترى آورد و او را سوار كرد و كمان و تيردان خويش را برداشت و روز روشن لگام شتر را به دست گرفت و زينب هم ميان كجاوه‌اى بود كه براى او فراهم شده بود . زنان و مردان قريش در اين باره به گفتگو پرداختند و يكديگر را سرزنش كردند و ترسيدند كه دختر محمد بر آن حال از ميان ايشان كوچ كند و قريش شتابان به تعقيب او پرداختند و در ذو طوى به او رسيدند . نخستين كسانى كه به زينب رسيدند هبّار بن اسود بن عبد المطلب بن اسد بن عبد العزى بن قصىّ و نافع بن عبد القيس فهرى بودند . هبّار با نيزه زينب را كه در هودج بود سخت به وحشت انداخت . زينب كه بار دار بود گرفتار خونريزى شد و پس از بازگشت به مكه كودك خود را سقط كرد و به همين سبب پيامبر ( ص ) روز فتح مكه خون هبّار را حلال فرمود . مى گويد [ ابن ابى الحديد ] : اين خبر را هم بر نقيب ابو جعفر ، كه خدايش رحمت
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 160 | ابن أبي الحديد / محمود مهدوى دامغانى