تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 140

مساهمون:

ص١٤٠
پيامبر ( ص ) به او فرمود گويا بر تو دشوار آمده است كه اسير شده‌اند گفت : آرى ، اى رسول خدا اين نخستين جنگى بود كه با مشركان روياروى شديم ، دوست مى داشتم خداوند خوارشان فرمايد و آتش كشتار ميان ايشان گرم گردد . واقدى مى گويد : نضر بن حارث را مقداد در جنگ بدر اسير گرفت و چون پيامبر ( ص ) از بدر بيرون آمد و به منطقه اثيل رسيد اسيران را بر او عرضه داشتند . پيامبر به نضر نگريست و نگاه خود را بر چهره او دوخت . نضر به مردى كه كنارش بود گفت : به خدا سوگند كه محمد كشنده من است . دو چشمى به من نگريست كه مرگ در آن دو بود . آن كس كه كنار او بود ، گفت : به خدا سوگند اين جز بيم تو چيز ديگرى نيست ، نضر به مصعب بن عمير گفت : اى مصعب تو از همه كسانى كه اينجا هستند به لحاظ خويشاوندى به من نزديكترى ، با سالار خودت گفتگو كن كه مرا هم چون يكى ديگر از يارانم قرار دهد كه به خدا سوگند اگر چنين نكنى او قاتل من خواهد بود . مصعب گفت : تو دربارهء كتاب خدا و دربارهء پيامبرش چنين و چنان مى گفتى . نضر گفت : محمد ، مرا همچون يكى از يارانم قرار دهد اگر آنان كشته شدند ، مرا هم بكشند و اگر بر آنان منت مى نهد ، بر من هم منت نهد . مصعب گفت : تو ياران محمد را شكنجه مى دادى . نضر گفت : به خدا سوگند اگر قريش ترا اسير مى گرفت تا هنگامى كه من زنده بودم هرگز كشته نمى شدى . مصعب گفت : آرى به خدا سوگند كه مى دانم راست مى گويى ولى من مثل تو نيستم ، چون اسلام پيمانها را بريده است . واقدى مى گويد : اسيران را به پيامبر ( ص ) عرضه داشتند ، چون نضر بن حارث را ديد فرمود : گردنش را بزنيد . مقداد گفت : اى رسول خدا اين اسير من است . فرمود : بار خدايا مقداد را با فضل خود بى نياز فرماى ، اى على برخيز و گردن نضر را بزن و على برخاست و گردنش را زد و اين كار در اثيل بود . خواهرش او را با اين ابيات مرثيه گفت : اى سوار همانا اثيل آبشخور شتران به روز پنجم است و تو مردى موفقى ، از سوى من به كسى كه آنجا كشته شد درود ابلاغ كن ، درودى جاودانه كه تا هنگامى كه سرعت شتران تيزرو ادامه دارد ادامه داشته باشد . . . »