تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 110

مساهمون:

ص١١٠
واقدى مى گويد : زبير بن عوام مى گفته است در جنگ بدر عبيدة بن سعيد بن عاص را در حالى كه سوار بر اسب بود و سلاح كامل پوشيده بود و فقط چشمهايش ديده مى شد ديدم . دختر كوچك بيمارى همراه داشت كه شكمش برآمده بود و مى گفت : من پدر دخترك شكم برآمده‌ام . زبير مى گويد : من نيزهء كوتاهى در دست داشتم و با آن به چشم او زدم ، در افتاد . پاى خود را بر گونه‌اش نهادم و نيزهء كوتاه خود را بيرون كشيدم و حدقهء چشم او هم بيرون آمد . پيامبر ( ص ) آن نيزهء كوتاه را از من گرفت و بعدها آن را پيشاپيش او مى بردند و بعد از پيامبر ( ص ) آن را همچنان پيشاپيش ابو بكر و عمر و عثمان مى بردند . واقدى مى گويد : همين كه مردم حمله كردند و به هم در آويختند عاصم بن ابى عوف بن صبيرة سهمى همچون گرگى پيش آمد و مى گفت : اى گروه قريش بر شما باد كه محمد را بگيريد ، همان قطع كنندهء پيوند خويشاوندى و تفرقه انداز ميان جماعت و آورندهء آيين ناشناخته ، كه اگر او رهايى يابد من رهايى نيابم ، در اين هنگام ابو دجانة به مقابلهء او شتافت و دو ضربه رد و بدل كردند و ابو دجانه با ضربهء خويش او را كشت و ايستاد تا جامه و سلاح او را بردارد . در همين حال عمر بن خطاب از كنار ابو دجانه گذشت و گفت : حالا جامه و سلاح او را رها كن ، تا دشمن مغلوب شود و من براى تو در اين مورد گواهى مى دهم . واقدى مى گويد : معبد بن وهب يكى از افراد خاندان عامر بن لوى پيش آمد و بر ابو دجانه ضربتى زد كه نخست همچون شتر زانو بر زمين زد و سپس برخاست و با شمشير خود چند ضربه به معبد زد كه كارساز نيامد . در اين هنگام معبد در گودالى كه پيش رويش قرار داشت و آن را نديده بود ، فرو افتاد . ابو دجانه خود را بر او افكند و سرش را بريد و جامه و سلاحش را برگرفت . واقدى مى گويد : در آن روز چون بنى مخزوم كشته شدن ياران خود را ديدند ، گفتند كسى به ابو جهل دسترسى نخواهد يافت كه عتبه و شيبه پسران ربيعه مغرور شدند و عجله كردند و خويشاوندان ايشان را از آنان پشتيبانى نكردند . بنى مخزوم ابو جهل را احاطه كردند و او را همچون درخت پرخارى كه دسترسى به آن ممكن نباشد ، ميان خويش گرفتند ، سپس چنين انديشيدند كه سلاح و جامهء او را بر كس ديگرى بپوشانند و آن را بر عبد الله بن منذر بن ابى رفاعه پوشاندند . على ( ع ) بر او حمله كرد و او را كشت و تصور مى كرد كه ابو جهل است و برگشت و مى گفت : من پسر عبد المطلبم . سپس آن جامه را بر ابو قبيس بن فاكه بن مغيره پوشاندند . حمزه كه مى پنداشت همو ابو جهل است بر او حمله
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 110 | ابن أبي الحديد / محمود مهدوى دامغانى