تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 107

مساهمون:

ص١٠٧
بهتر از اين زره‌هايت هستيم ، گفتم حركت كنيد . هر دو را پيش انداختم و مى بردم . امية بن خلف همين كه ديد نسبتا امنيتى پيدا كرده است به من گفت : امروز مردى را ميان شما ديدم كه به سينهء خود پر شتر مرغى زده بود ، او كيست گفتم : حمزة بن عبد المطلب بود . گفت : همو بود كه بر سر ما اين همه بلا آورد ، سپس گفت : آن كوچك اندام كوته قامت كه دستارى سرخ بر سر بسته بود كيست گفتم : مردى از انصار است به نام سماك بن خرشه . گفت : اى عبد الاله او هم از كسانى بود كه به سبب كارهايش ما امروز قربانيان شما شديم عبد الرحمان بن عوف مى گويد : در همان حال كه او و پسرش را جلو خود مى بردم ، ناگاه چشم بلال كه مشغول خمير كردن بود بر او افتاد ، با شتاب و چالاكى دست خود را از خمير بيرون كشيد و پاك كرد و فرياد بر آورد كه اى گروه انصار اين امية بن خلف سرو سالار كفر است و خطاب به اميه گفت : اگر تو رهايى يا بى من رهايى نيابم گويد : مثل اينكه اميه در مكه بلال را شكنجه مى داده است ، در اين حال انصار چنان به اميه هجوم آوردند كه شتران تازه زاييده به كره‌هاى خود و اميه را بر پشت افكندند ، من خود را روى او تكيه دادم تا از او حمايت كنم . خبّاب بن منذر آمد و با شمشير خود گوشهء بينى اميه را بريد ، همين كه اميه بينى خود را از دست داد به من گفت مرا با ايشان واگذار ، عبد الرحمان مى گويد : در اين حال اين سخن حسان را به ياد آوردم كه مى گويد : « آيا پس از اين ، بينى بريده » . گويد : در اين هنگام خبيب بن يساف پيش آمد و ضربتى بر او زد و او را كشت . اميه هم به خبيب بن يساف ضربتى زد كه دستش را از شانه قطع كرد ولى پيامبر ( ص ) آن را به پيكر خبيب وصل فرمود كه بهبود يافت و گوشت بر آورد . پس از اين جريان خبيب بن يساف با دختر امية بن خلف ازدواج كرد و چون همسرش نشانهء آن ضربت را ديد گفت : خداوند دست آن مردى را كه چنين ضربتى زده است شل مدارد خبيب گفت : به خدا سوگند من آن مرد را به كام مرگ در آوردم . خبيب مى گفته است : چنان ضربتى بر دوش او زدم كه تا تهيگاه او را دريد با وجود آنكه زره بر تن داشت و گفتم : بگير كه من پسر سيافم آنگاه اسلحه و زره او را برداشتم . در اين هنگام على پسر اميه پيش آمد كه خبّاب بر او حمله كرد و پايش را قطع كرد . على بن اميه چنان فريادى كشيد كه نظيرش شنيده