تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 112

مساهمون:

ص١١٢
دشنام مىدهد ، سوگند خوردم كه اگر او را ببينم بكشمش يا در آن راه كشته شوم . من به ابو جهل اشاره كردم ، نوجوان ديگر هم به من نگريست و همان سخن را گفت و براى او هم به ابو جهل اشاره كردم و نشانش دادم . گفتم : شما كه هستيد گفتند : دو پسر حارث . گويد : آن دو چشم از ابو جهل برنمى داشتند و چون جنگ در گرفت آهنگ او كردند و او را كشتند و ابو جهل هم آن دو را كشت . واقدى مى گويد : محمد بن عوف از ابراهيم بن يحيى بن زيد بن ثابت نقل كرد كه روز جنگ بدر عبد الرحمان بن عوف به جانب چپ و راست خويش نگريست و چون آن دو را ديد گفت : اى كاش كنار من كسانى تنومندتر از اين دو نوجوان مى بودند . چيزى نگذشت كه عوف به عبد الرحمان نگريست و گفت : ابو جهل كدام يك از ايشان است عبد الرحمان گفت : آنجا كه مى بينى . گويد : عوف همچون جانور درنده‌اى به سوى ابو جهل خيز برداشت و برادرش هم به او پيوست و به آنان نگاه مى كردم كه شمشير مى زدند بعد هم ديدم پيامبر ( ص ) كه از ميان كشتگان مى گذشت از كنار آن دو گذشت و آنان كنار جسد ابو جهل بر زمين افتاده بودند . واقدى مى گويد : محمد بن رفاعة بن ثعلبه براى من گفت : از پدرم شنيدم كه منكر چيزى بود كه مردم دربارهء كمى سن و سال پسران عفراء مى گويند . پدرم مى گفت : در جنگ بدر كوچكترين آن دو برادر سى و پنج ساله بود ، چگونه اين سخن درست است كه شمشيرش را بر گردنش آويخته باشد واقدى مى گويد : همان گفتار نخست كه آنها نوجوان بوده‌اند درست تر است . محمد بن عمار بن ياسر از قول ربيع دختر معوذ نقل مىكند كه مى گفته است به روزگار حكومت عمر بن خطاب همراه گروهى از زنان انصار پيش اسماء مادر ابو جهل رفتيم . پسرش عبد الله بن ابى ربيعه براى او از يمن عطرى فرستاده بود و او آن را همراه با ديگر چيزهاى گرانبها مى فروخت . ما هم از او مى خريديم . همين كه شيشه‌هاى مرا پر كرد وزن كرد . همان گونه كه از ديگران را وزن كرد و گفت : طلب خود را بايد بنويسيم . گفتم : آرى بر اين بنويس كه بر عهدهء ربيع دختر معوذ است . اسماء عقده به گلو گفت : من پسر مرده‌ام و تو دختر كسى هستى كه سرور خود را كشته است . گفتم : نه ، دختر كسى هستم كه بندهء خود را كشته است . گفت : به خدا سوگند هرگز چيزى به تو نمى فروشم . گفتم : به خدا سوگند من هم هرگز چيزى از تو نمى خرم كه به خدا سوگند عطر تو چندان خوب نيست ، و حال آنكه پسرم به خدا سوگند عطرى به آن خوبى نبوييده بودم ، ولى