من عدى هستم و همراه زره راه مى روم ، راه رفتن مرد نيرومند .
و مقصودش از كلمهء سحل زره خودش بود . پيامبر ( ص ) - كه اين رجز را شنيده بود - پرسيد : عدى كيست مردى از مسلمانان گفت : اى رسول خدا منم پيامبر ( ص ) فرمود : نشانى ديگر چيست گفت : پسر فلانم . فرمود : نه تو عدى نيستى . آنگاه عدى بن ابى الزغباء برخاست و گفت : اى رسول خدا منم ، فرمود : ديگر چه گفت : « و السحل . . . » پيامبر ( ص ) پرسيد : سحل يعنى چه گفت : يعنى زره من . پيامبر ( ص ) فرمود : عدى بن ابى الزغباء چه عدى خوبى است .
واقدى مى گويد : هنگامى كه پيامبر ( ص ) از مكه به مدينه هجرت فرمود عقبة بن ابى معيط در مكه - براى تهديد پيامبر ( ص ) - چنين سروده بود : اى كسى كه سوار بر ناقهء گوش بريده از پيش ما هجرت كردى ، پس از اندكى مرا سوار بر اسب خواهى ديد ، نيزهء خود را از خون شما پياپى سيراب خواهم كرد و شمشير هر گونه شبههاى را از شما خواهد زدود .
چون اين سخن او به اطلاع پيامبر ( ص ) رسيد ، عرضه داشت بار خدايا او را بر روى در افكن و بكش . روز جنگ بدر پس از آنكه مردم گريختند اسب او رم كرد . عبد الله بن سلمه عجلانى او را اسير گرفت و پيامبر ( ص ) به عاصم بن ابى الافلح فرمان داد گردنش را زد .
واقدى مى گويد : عبد الرحمان بن عوف مى گفته است : روز بدر پس از گريز مردم من مشغول جمع كردن زرهها بودم ، ناگاه امية بن خلف كه در دورهء جاهلى با من دوست بود مرا ديد . نام من در دورهء جاهلى عبد عمرو بود و همين كه اسلام آمد به عبد الرحمان ناميده شدم ولى امية بن خلف هر گاه مرا مى ديد ، همچنان عبد عمرو صدا مى كرد و مى گفت من به تو عبد الرحمان نمى گويم زيرا مسيلمه در منطقه يمن نام رحمان بر خود نهاده است و من ترا عبد الرحمان نمى گويم ، من هم پاسخش نمى دادم و سرانجام به من عبد الاله مى گفت . روز جنگ بدر او را همراه پسرش على ديدم كه شتابان همچون شترى كه آن را برانند در حال گريز است . مرا صدا كرد كه اى عبد عمرو پاسخش ندادم . صدا زد كه اى عبد الاله پاسخش دادم . گفت : شما را نيازى به شير فراوان نيست ما براى تو
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 106
مساهمون: ابن أبي الحديد
ص١٠٦