شمع آه من و رخسارهى چون لالهى تو * چشم گريان من و غنچهى خندان شما
نه در اين دايره سرگشته منم چون پرگار * چرخ سرگشته چو گويى است به چوگان شما
درد عشق تو نگارا نپذيرد درمان * تا شوم از سر اخلاص ، به قربان شما
خضر را چشمهى حيوان رود از ياد اگر * رَسَدش رَشحهاى از چشمهى حيوان شما
عرش بلقيس نه شايستهى فرش ره توست * آصف اندر صف اطفال دبستان شما
نبود ملك سليمان همه با آن عظمت * مورى اندر نظر همّت سلمان شما
جلوهاى ديد كليم الله از آن ديد جمال * نغمهاى بود أنا الله ز بيابان شما
طاير سدرهنشين را نرسد مرغ خيال * به حريم حرم شامخ الأركان شما
قاب قوسين كه آخر قدم معرفت است * اولين مرحلهى رفرف جولان شما
فيض روح القدس از مجلس انس تو و بس * نفخهى صور صفيرى است ز دربان شما
گرچه خود قاسم الأرزاق بود ميكائيل * نيست در رتبه مگر ريزهخور خوان شما
لوح نفس از قلم عقل نمىگردد نقش * تا نباشد نفس منشى ديوان شما
هرچه در دفتر ملك است و كتاب ملكوت * قلم صنع رقم كرده بهعنوان شما
چيست تورات ز فرقان شما ، رمزى و بس * يك اشارت بود انجيل ز قرآن شما
هست هر سوره به تحقيق ز قرآن حكيم * آيهى محكمهاى در صفت شأن شما
آستان تو بود مركز سلطان هُما * قاف عنقاى قدم ، شرفهى ايوان شما
اى كه در مكمن غيبى و حجاب ازلى * آه از حسرت روى مه تابان شما
رخش همت بكن اى شاه جوانبخت تو زين * تا شود زال فلك ، چاكر ميدان شما
زَهرهى شير فلك آب شود ، گر شنود * شيههى زهره جبين توسن غرّان شما
« مفتقر » را نه عجب گر بنمايى تحسين * منم امروز در اين مرحله حسّان شما
( با تلخيص )
قصيدهاى از شهيد شيخ فضل الله نورى قدّس سرّه
اى آن كه كسى سرو چو قد تو نديده * چون لعل لبت غنچه ز گلزار نچيده
چون نرگس مستت به همه گلشن عالم * نه ديده چنين ديده و نه گوش شنيده
خضر ار لب لعل تو نمىكرد تمنا * تا حشر به سرچشمهى حيوان نرسيده
نشناخته گفتند گروهى كه خدايى * پس مدشناساى تو را چيست عقيده