شه تويى اى دوست در قلمرو دلها * كشور جانها تو را به زير نگين است
خسروِ عالمم به چشم نيايد * اگر تو اشارت كنى كه چاكرم اين است
بر سر بالين بيا كه آخر عمر است * رخ بنما كاين نگاه بازپسين است
هركه به روى تو ديد زلف تو ، گفتا * كفر به دين همچو شب به روز ، قرين است
نيست چو بىنور لطفِ نار جلالت * نار تو خواهم كه رشك خلد برين است
درخورم « اسرار » تنگناى جهان نيست * مرغ دلم شاهباز سدرهنشين است
* * *
دل و جانم فداى حضرت دوست * نى ، فداى گداى حضرت دوست
چشم فتّان او بلاى دلست * دل فداى بلاى حضرت دوست
هست پاداش نيستى ، هستى * نيست شو در هواى حضرت دوست
گر فنا شد وجود ما گو شُو * باد دايم بقاى حضرت دوست
از دل و دين و هست و نيست بِرَست * هركه شد مبتلاى حضرت دوست
خلد و كوثر به جرعهاى به فروش * غير مگزين به جاى حضرت دوست
ديرجويان و هم حرم پويان * همه رو در سراى حضرت دوست
جمله زير لواى رحمت بين * خاصّه اهل ولاى حضرت دوست
گاه جامم به لب گهى جانم * تا چه باشد رضاى حضرت دوست
دم عيسى گرفت باد سحر * از دم جانفزاى حضرت دوست
گشت « اسرار » از سرايَتِ فيض * مرغ دستانسراى حضرت دوست
* * *
دو غزل از فقيه و فيلسوف عاليقدر آيت الله العظمى حاج شيخ محمد حسين اصفهانى ( مفتقر ) قدّس سرّه
برهم زنيد ياران اين بزم بىصفا را * مجلس صفا ندارد بىيار مجلس آرا
بىشاهدى و شمعى هرگز مباد جمعى * بىلاله شور نَبوَد مرغان خوشنوا را
بىنغمهى دف و چنگ مطرب به رقص نايد * وجد سماع بايد كز سر برد هوا را