* * *
خيز تا چاره اين غم به مناجات بريم * حاجت خود به بَرِ قاضى حاجات بريم
مقصد اصلى دل را كه لقاى مهدى است * همچو موسى أرنى گوى به ميقات بريم
از خدا خدمت او را به تضرّع طلبيم * به مناجات مگر ره به ملاقات بريم
ما خود آن حال نداريم ، مقام تو كجاست * مگر از رهگذرت پى به مقامات بريم
نارسيده به وصالت ز جهان گر برويم * بس خجالت كه از اين حاصل اوقات بريم
فتنه مىبارد از اين قصر مُقَرنَس برخيز * تا به ظلّ تو پناه از همه آفات بريم
در بيابان غمت گم شدن آخر تا چند * ره بپرسيم مگر پى به مهمّات بريم
كوس ناموس تو از كنگرهى عرش زنيم * عَلَم مهر تو بر بام سماوات بريم
خاك كوى تو به صحراى قيامت فردا * همه بر فرق سر از بهر مباهات بريم
غير جان چيست كه تا در قدمش افشانيم * غير اخلاص چه داريم كه سوغات بريم
فيض بيهوده مكن بر سر هر كوى خروش * خيز تا چارهى اين غم به مناجات بريم
با خون دل نوشتم نزد امام نامه * إنّى رأيت دهرا من هجرك القيامه
دارم من از فراقت در ديده صد علامت * ليس دموع عينى هذا لنا العلامه
گفتى ملامت آمد از كثرت حديثش * و الله ما رأينا حبّا بلا ملامه
پرسيدم از خبيرى حال امام ، گفتا * فى بعده عذاب ، فى قربه السّلامه
با دشمنان مگوييد سرّش ، من آزمودم * من جرّب المجرّب حلّت به النّدامه
گرچه امام فرض است ، بهر هدايت خلق * و الله ما قبلنا من غيرك الإمامه
اى فيض در وصالش مىكوش تا توانى * حتّى تذوق منه ، كأسا من الكرامه
* * *
اشعارى از حكيم متألّه حاج ملا هادى سبزوارى ( اسرار ) قدّس سرّه
شهر پرآشوب و غارت دل و دين است * باز مگر شاه ما به خانهى زين است
آينهى روست يا كه جام جهانبين * آتش طور است يا شعاع جبين است
با كه توان گفت اين سخن كه نگارم * شاهد هر جايى و پردهنشين است