جام مدام گلگون خواهد حريف موزون * بى مِى مَدان تو ميمون ، جام جهاننما را
بى سرو قدّ دلجوى ، هرگز مجو لبِ جوى * بىسبزهى خَطَش نيست آب روان گوارا
بىچين طُرّهى يار ، تا تار كم زيك تار * بىموى او به موئى هرگز مخر خُتارا
بىجامى و مدامى هرگز نپخته خامى * تا كى به تلخكامى سر مىبرى نگارا
از دولت سكندر بگذر ، برو طلب كن * با پاى همت خضر ، سرچشمهى بقا را
بر دوست تكيه بايد ، بر خويشتن نشايد * موسى صفت بيفكن از دست خود عصا را
بيگانه باش از خويش و ز خويشتن مينديش * جز آشنا نبيند ديدار آشنا را
پروانه وش ز آتش هرگز مشو مُشوّش * دانند اهل دانش عين بقا ، فنا را
داروى جهل خواهى بِطَلَب ز پادشاهى * كاقليم معرفت را امروز اوست دارا
عنوان نسخهى غيب ، سرّ كتاب لا ريب * عكس مقدّس از عيب ، محبوب دلربا را
آيينهى تجلّى ، معشوق عقلِ كلّى * سرمايهى تسلّى ، عشاق بينوا را
اصل اصيل عالم ، فرع نبيل خاتم * فيض نخست اقدم ، سرّ عيان خدا را
در دست قدرت او ، لوح قدر زبونست * با كِلك همت او ، وَقعى مَده قضا را
اى هدهد صباگوى ، طاووس كبريا را * بازا كه كرده تاريك ، زاغ و زغن فضا را
اى مصطفى شمايل ، وى مرتضى فضايل * وى أحسن الدلائل ، ياسين و طاوها را
اى منشى حقايق ، وى كاشف دقايق * فرماندهى خلايق ، ربّ العلى عُلى را
اى كعبهى حقيقت ، وى قبلهى طريقت * ركن يمان ايمان ، عين الصّفا صفا را
اى رويت آيهى نور ، وى نور وادى طور * سرّ حجاب مستور ، از رويت آشكارا
اى معدلت پناهى هنگام دادخواهى * اورنگ پادشاهى ، شايان بود شما را
انگشتر سليمان شايان اهرمن نيست * كى زيبد اسم اعظم ، ديو و دَدُ و دَغا را
اى هر دل از تو خرم ، پشت و پناه عالم * بنگر دچار صد غم ، يك مشت بينوا را
اى رحمت الهى درياب « مفتقر » را * شاها به يك نگاهى بنواز اين گدا را
* * *
دلبرا ، دست اميد من و دامان شما * سر ما و قدم سَرو خَرامان شما
خاك راه تو و مژگان من ار بگذارد * ناوك غمزه و يا خنجر مژگان شما