چو بينى حجت حق را ، به پايش جان فشاناى فيض * متى ما تَلقِ مَن تَهوى ، دَعِ الدّنيا و أهمِلها
* * *
دل مىرود ز دستم صاحب زمان خدا را * بيرون خرام از غيب ، طاقت نماند ما را
اى كشتى ولايت ، از غرق ده نجاتم * باشد كه باز بينم ، ديدار آشنا را
اى صاحب هدايت ، شكرانهى ولايت * از خوان وصل بنواز ، مهجور بينوا را
مست شراب شوقت ، اين نغمه مىسرايد * هاتِ الصبوح حيّوا ، يا أيّها السّكارا
ده روز مهر گردون ، افسانه است و افسون * يك لحظه خدمت تو ، بهتر ز ملك دارا
آن كو شناخت قَدرَت ، هرگز نگشت محتاج * اين كيمياى مهرت ، سلطان كند گدا را
آيينهى سكندر ، كى چون دل تو باشد * با آفتاب تابان ، نسبت كجا صها را
در كوى حضرت تو ، فيض ار گذر ندارد * در بارگاه شاهان ، ره نيست هر گدا را
* * *
به ملازمان مهدى كه رساند اين دعا را * كه به شكر پادشاهى ز نظر مران گدا را
ز فريب ديو مردم ، به جناب او پناهم * مگر آن شهاب ثاقب ، نظرى كند سها را
چو قيامتى دهد رو كه به دوستان نمايى * بركات مصطفى را ، حركات مرتضى را
تو بدان شمايل و خو كه ز جدّ خويش دارى * به جهان درافكنى شور ، چه كنى حديث ما را
دل دشمنان بسوزى ، چو عذار برفروزى * تن دوستان سراسر ، همه جان شود خدا را
چه شود اگر نسيمى ز در تو بوى آرد * به پيام آشنايى بنوازد آشنا را
به خدا اگر به فيضت ، اثرى رسد ز فيضت * گذرد ز آسمانها ، به درد حجابها را