نيروهاى متعدد ، بلكه بطور دقيق از چهار نيرو ، تشكيل گرديده است و هر دسته از ملموسات چهارگانه را به نيروى جداگانهاى اختصاص مىدهند ، جز اين كه همه آنها در عضو حساس ( پوست بدن ) - همانند اشتراك نيروى چشايى و بساوايى در زبان و بينايى و بساوايى در چشم - مشترك مىباشند و تحقيق اين نظريه به عهده فيلسوف مىباشد .
نيروى ادراكى باطنى يعنى حيوانى « 1 » مانند جنس براى نيروهاى پنج گانه مىباشد :
اول آنها نيرويى است كه به حس مشترك و خيال نام گذارى شده و آن نزد طبيبان ، نيروى واحدى شمرده مىشود و نزد دانش پژوهان از حكيمان ، دو نيرو محسوب مىشود .
حس مشترك ، « 2 » نيرويى است كه همه محسوسات به آن مىرسند و پذيراى صور نوعى آن محسوسات مىگردد و در آن گرد مىآيند و خيال نيرويى است كه صور را پس از گرد آمدن در حس مشترك حفظ مىكند و پس از ناپديد شدن از منظر حس آن را نگه مىدارد ، نيروى پذيرا از آن دو غير از نيروى حافظه مىباشد « 3 » . تحقيق درباره درستى اين
هامش
( 1 ) در اصطلاح فلاسفه ، زيرا ايشان نيروهاى باطنى را به دليل اختصاص آنها به حيوان به حيوانى نسبت مىدهند .
( 2 ) به يونانى « نيطاسيا » يعنى لوح نفس ناميده مىشود .
براى اثبات وجود حس مشترك دلايلى اقامه شده كه شارح قانون آملى در اين خصوص به سه دليل اشاره مىنمايد :
الف . ما در وجود خود نسبت به خصوصيات محسوسات گوناگون حكم و گزارش مىدهيم مثلًا اين مزه غير از مزه ديگرى است و اين رنگ غير از آن مزه است و . . . اين قضايا مقتضى است كه در جايى از باطن ما اين محسوسات حضور داشته باشند تا چنين درباره آنها قضاوت شود اين حكم از ناحيه عقل و قضاوت آن نيست زيرا مُدرَك عقل ، شىء محسوس نمىباشد و از طرف ديگر حيوانات با اين كه از عقل بىبهرهاند اين ادراك را نسبت به محسوسات دارا مىباشند و حواس ظاهرى ( مثل بينايى ) نيز تنها نسبت به محسوسات حاضر و خاص به خود ( مثل ديدن ) قضاوت مىنمايند .
ب . قطرهاى كه از آسمان مىبارد آن را به صورت خط مستقيم تصور مىكنيم يا يك نقطه را در حال دوران ، دايرهاى تصور مىكنيم جايگاه اين نوع تصور حس مشترك مىباشد اين ادراك توسط عقل صورت نمىپذيرد زيرا مُدرَك ، محسوس است و نيروى بينايى نيز شىء محسوس حاضر را ادراك مىنمايد بنا بر اين بايد نيرويى باشد كه وقتى قطره اول فرود آمد تصويرى از آن در خود ترسيم نمايد و سپس از قطره دوم و . . . تا خط عمودى تصور گردد و همچنين درباره ترسيم دايره از دوران پيوسته نقطه تصور مىشود .
ج . شخص خواب كه چيزى مشاهده نمىكند صداهايى را مىشنود و بين آنها تمايز احساس مىنمايد پس اين اصوات معدوم نيست زيرا معدوم صرف ، قابل درك و تمايز از يك ديگر نمىباشد پس بايد موجوديتى داشته باشد كه وجود خارجى ندارد بنا بر اين بايد در جايى از قواى باطنى به دنبال آن بود ، و آن جايى جز نيروى حس مشترك نمىباشد . ( شرح آملى ، ص 362 )
( 3 ) تغاير افعال دليل بر تغاير نيروها مىباشد .