اين نيرو ( حياتى ) به جهت فقدان اراده و شعور « 1 » در صدور كنشهاى خود ، به نيروى طبيعى مشابهت دارد ، و از جهت تنوّع « 2 » كنشها به نيروى نفسانى مشابهت دارد ، زيرا نيروى حياتى دو حركت انقباض و انبساط را با هم ايجاد مىنمايد و دو حركت متضاد را به وجود مىآورد ، جز اين كه « 3 » گذشتگان ( از فلاسفه ) هرگاه به نفس زمينى اطلاق نفس كردهاند ، مرحله كمالى جسم طبيعىِ « 4 » ابزارى « 5 » را قصد كردهاند ، و مبدئيت هر نيرويى را كه حركتها و كنشهاى متفاوت از خود آن نيرو صادر مىگردد اراده نمودهاند ، در نتيجه اين نيرو ( حيوانى ) بنابر نظريه گذشتگان ( از فلاسفه ) نيروى نفسانى ( منسوب به نفس ) « 6 » تلقى مىشود ، چنانچه نيروى طبيعى مذكور نيز نزد ايشان نيروى نفسانى ناميده مىشود .
اما اگر از كلمه نفس اين معنا ( مبدئيت هر نيرويى . . . ) اراده نشود ، بلكه نيرويى كه مبدئيت ادراك و حركت كه ناشى از ادراك خاص به سبب اراده خاص باشد قصد گردد و از طبيعت نيز نيرويى كه كنشى در جسم آن صادر گردد بر خلاف اين صورت ( بدون
هامش
( 1 ) در حالت خواب و غفلت نيز كنشهاى حياتى صادر مىگردد .
( 2 ) در نسخه بولاق « لتعيّن افعالها » دارد كه نادرست و مغاير عبارات بعدى مىباشد لذا از نسخه تهران و آملى ( لتفنّن افعالها ) استفاده شد .
( 3 ) استثنا در عبارت از كلام تقديرى است ، پس تقدير در عبارت چنين است : به هر نيرويى از نيروهاى ياد شده نزد طبيبان نفس گفته مىشود ليكن نفس نزد فلاسفه يا فلكى است و يا زمينى و نفس زمينى يا نباتى يا حيوانى و يا انسانى است ، لذا وقتى به نفوس زمينى نفس مىگويند مقصود كمال اوليه براى جسم طبيعى آلى مىباشد .
( 4 ) » جسم طبيعى » زيرا به كمال جسم صنعتى نفس اطلاق نمىشود .
( 5 ) جسم آلى ( ابزارى ) جسمى كه صورت نوعى عنصرى نبوده و داراى ابزارى است كه توسط آنها كمالات ثانوى مانند تغذيه ، رشد ، ادراك و حركت را به دست مىآورد .
( 6 ) به دليل افاضه آن از سوى نفس .