نمىيابند ، مگر بعد از پيدايش اين نيرو ( حياتى ) « 1 » ، و در مقابل اگر عضوى در بدن ( با فقدان حس و حركت ) نيرو نفسانى را از دست دهد ، مادامى كه زنده است نيروى حياتى را از دست نخواهد داد .
آيا نمىبينيد عضو كرخ شده و عضو فلج در همان حال ( كه زنده است ) فاقد نيروى حس و حركت مىباشد به دليل ( پيدايش سوء ) مزاجى كه عضو را از پذيرش ( نيروى حس و حركت ) مانع مىگردد « 2 » ، يا به دليل گرفتگى كه در طريق عصبهاى گسترده بين مغز و عضو عارض گرديده است « 3 » با اين وجود عضو زنده مىباشد و عضوى كه مرگ بر آن عارض گرديده از حس و حركت بىبهره بوده و به زودى دچار عفونت و فساد مىگردد ، بنا بر اين در عضو فلج نيرويى وجود دارد كه حيات را حفظ مىنمايد تا جايى كه هر وقت مانع بر طرف گردد مجدداً نيروى حس و حركت به عضو باز مىگردد ، و براى پذيرش آن دو به دليل سلامت نيروى حياتى مستعد مىباشد و تنها وجود مانع
از پذيرش بالفعل آن جلوگيرى مىنمود « 4 » در حالى كه عضو مرده چنين نيست .
( تمايز نيروى حياتى از نيروى طبيعى )
نيرويى كه به اعضا ، استعداد پذيرش مىدهد ، نيروى تغذيه كننده ( نيروى طبيعى ) و غير آن نمىباشد « 5 » ، تا هرگاه نيروى تغذيه كننده پا بر جا باشد ، حيات عضو نيز ادامه داشته باشد و هرگاه نيروى تغذيه كننده تباه گردد عضو فاقد نيروى حياتى شود ، زيرا آنچه درباره ( تمايز ) نيروى نفسانى بيان شد عينا شامل نيروى تغذيه كننده نيز مىباشد ، چه بسا كنش
هامش
( 1 ) شيخ الرئيس در اين عبارات در مقام اثبات نيروى حياتى و تمايز آن از نيروى نفسانى و نيروى طبيعى مىباشد .
( 2 ) اين دليل براى مصداق اول يعنى عضو بىحس و خدر مىباشد .
( 3 ) اين دليل براى عضو فلج مىباشد .
( 4 ) و حال اين كه استعداد پذيرش حس و حركت به صورت غير فعال ( بالقوه ) باقى بود .
( 5 ) در مقام اثبات تمايز نيروى حياتى از نيروى طبيعى ( تغذيه ) مىباشد .