آن را به سرعت از بدن دفع مىگرداند ، ولى اين گونه اشيا ، با مزاج جوانان سنخيت دارد « 1 » و براى تغذيه آنان شايسته مىباشد . « 2 »
از آنچه گذشت نتيجه مىگيريم كه نيروى ماسكه به قبض و پايدارى هيأت آن در مدت زمان طولانى « 3 » نيازمند مىباشد و نيز به كمك اندكى حركت نياز دارد « 4 » .
نيروى جاذبه به قبض و پايدارى آن در مدت زمان بسيار اندك نيازمند مىباشد « 5 » و نيز به كمك زياد در حركت نياز دارد « 6 » . نيروى دافعه به قبض به تنهايى بدون پايدارى قابل توجهاى نيازمند مىباشد و نيز به كمك حركت نياز دارد « 7 » . نيروى هاضمه به گداختن و آميختن نيازمند مىباشد .
بنا بر اين نيروهاى خدمت رسانِ طبيعى در نحوه بهره بردارى از كيفيتهاى چهارگانه و مقدار نيازشان به آنها متفاوت مىباشند .
فصل چهارم : نيروهاى حياتى
تعريف طبيبان « 8 » از نيروى حياتى ، نيرويى است كه هرگاه در اعضاى بدن به وجود آيد ، آنها را براى پذيرش نيروى حس و حركت و كنشهاى حياتى مستعدّ مىسازد « 9 »
هامش
( 1 ) مزاج جوانان خشك است و با اشياى سفت مجانست دارد .
( 2 ) آملى اين پاسخ را از جانب شيخ ناتمام مىداند ؛ زيرا در اين صورت جوانان نيز به دليل عدم سنخيت مزاج آنان با اشياى نرم بايد در هضم آن دچار ناتوانى باشند ، بنابراين بهتر است كه بگوييم : چون در هضم اغذيه سفت به مدت زمان بيشترى نياز مىباشد و از طرفى فعل هاضمه بر ماسكه موكول مىباشد و نيروى ماسكه در كودكان به دليل غلبه رطوبت ، ضعيف است لذا اين گونه اشيا ، هضم نشده به سرعت دفع مىگردند . ( شرح آملى ، ص 353 )
( 3 ) زمان به حسب نياز فعل هاضمه مىباشد .
( 4 ) اين حركت براى تحريك رشته ليف اريب به سوى هيأت قبض مىباشد .
( 5 ) اين مدت براى تسكين اجزاى ابزار و نگهدارى آن به سبب خشكى مىباشد .
( 6 ) زيرا بيشتر فعل جاذبه را تحريك تشكيل مىدهد .
( 7 ) زيرا هيچ نيازى به تسكين ندارد بلكه به تحريك و اندكى تراكم .
( 8 ) شيخ الرئيس و ديگر حكما در مقام اثبات نيروى حياتى برنيامدهاند لذا با تعبير « يعنون ويضيفون » آن را از طبيبان نقل مىكنند .
آنچه طبيبان را به اثبات اين نيرو وادار نمود تفاوت موجود زنده با موجود مرده در استعداد زنده براى پذيرش و بروز افعال حياتى بود و چون مانند حكما به وجود نفس مجرد كه اين استعداد را به آن نسبت دهند آگاه نبودند ، لذا بر اين باور شدند كه نيرويى جداگانه براى پذيرش افعال قوى در جسم زنده وجود دارد .
( 9 ) تعبير استعداد به معناى امكان پذيرش حس و حركت مىباشد نه علت تامه براى آن لذا ديگر اين اشكال وارد نمىشود كه چرا عضو فلج با وجود نيروى حياتى از حس و حركت بىبهره است و يا اين كه قلب با وجود نيروى حياتى چرا حس و حركت ندارد .