كرد ، ( 1 ) در بين راه دزدان بر كاروان زدند و از ميان آنها مردى كه متهم به كثرت مال و منال بود با خود بردند .
آن مرد چندى در نزد آن دزدان ماند و دزدان او را معذب داشتند تا او پول زيادى كه مورد خواسته آنها بود بدهد و خود را از دست آنان نجات دهد .
دزدان او را در ميان برف گذاشته و دهانش را نيز پر از برف مىكردند .
در اين هنگام يكى از زنان متعلق به دزدان بر وى ترحم كرد و او را از چنگ دزدان نجات داد و او فرار كرد ، زبان و دهان آن مرد فاسد شده و قدرت سخن گفتن را نداشت .
وى بعد از اينكه وارد خراسان شد شنيد حضرت رضا عليه السلام در نيشابور است ، او در خواب ديد كه شخصى به او مىگويد : فرزند پيغمبر در خراسان است ، از او شفاى مرض خود را بخواه .
وى گويد : در خواب خدمت آن جناب رسيدم و او دواى دردم را گفت .
پس از اينكه از خواب بيدار شدم خود را به نيشابور رسانيدم ، گفته شد كه امام رضا از نيشابور بيرون شده و اكنون در رباط سعد است .
از نيشابور به طرف رباط سعد حركت كرد و پس از ورود به رباط خدمت حضرت رضا رسيد ، و جريان خود را عرض كرد .
امام عليه السلام دوائي به او تعليم كرد و او استعمال نمود و بهبودى يافت .
عبد اللَّه صفوانى گويد : من اين مرد را ملاقات كردم و اين قصه را از وى شنيدم .
( 2 ) 137 - ابو نصر بزنطى گويد : من در امامت ابو الحسن رضا عليه السلام شك داشتم ، و نامهاى براى آن حضرت نوشتم و خواستم اجازه دهد حضورش برسم ، و
اخبار و آثار حضرت امام رضا ( ع ) ( فارسي ) — صفحة 388
مساهمون: عزيز الله عطاردى
ص٣٨٨