( 1 ) يكى از روزها امير ابو نصر يك كيسه حاوى سه هزار درهم به من دادند و دستور دادند آن كيسه را به خزانه او تسليم كنم .
از نزد امير بيرون شدم و در مكانى كه حاجب در آن جامى نشست نشستم ، و كيسه پول را هم نزد خود گذاشتم ، و با مردم مشغول گفتگو شدم .
در اين هنگام كيسه را دزديدند و من متوجه آن نشدم ، امير ابو نصر صغانى غلامى داشت بنام خطلخ تاش و او در مجلس حاضر بود .
هنگامى كه متوجه شدم كيسه در جاى خود نيست نگران شدم و در بارهء آن جستجو نمودم و مردم را مورد بازجوئى قرار دادم .
همه كاركنان و خدمتگزاران منكر ربودن كيسه شدند و گفتند : ما از آن اطلاعى نداريم ، و تو اصلا كيسهاى در اين جا نگذاشتهاى و ميخواهى بدين وسيله صحنه سازى كنى .
من چون متوجه حسد آنان نسبت به خودم بودم ترسيدم موضوع را براى امير نصر صغانى تعريف كنم ، چون ميترسيدم مرا متهم به حيف و ميل كند .
از اين رو بسيار ناراحت و متفكر بودم كه چه كارى انجام دهم ، و نميدانستم كيسه در دست كيست .
در اين هنگام متوجه شدم پدرم هر گاه مشكلى برايش پيدا ميشد و از موضوعى محزون ميگرديد ، به مشهد حضرت رضا ( ع ) ميرفت و در آنجا به زيارت و دعا ميپرداخت ، خداوند اندوه او را بر طرف ميكرد ، و او را از ناراحتى و گرفتارى خلاص ميساخت .
روز بعد نزد امير ابو نصر رفتم ، و گفتم : ايها الامير اجازه ميفرمائيد براى انجام كارى بطوس بروم !
اخبار و آثار حضرت امام رضا ( ع ) ( فارسي ) — صفحة 245
مساهمون: عزيز الله عطاردى
ص٢٤٥