( 1 ) بر مركب خود سوار شدم و به زيارت امام رضا عليه السلام رفتم ، پس از زيارت در بالاى سرش دو ركعت نماز گزاردم و سجده كردم .
در سجده بسيار تضرع و زارى نمودم و از صاحب قبر خواستم كه از من نزد خداوند شفاعت كند ، تا خداوند مرض مرا بهبودى بخشيده و گره زبانم را بگشايد .
در سجده به خواب رفتم ، و در خواب ديدم كه قبر از هم شكافت ، و يك مردى كامل و بالا بلند و گندم گون از آن برآمد و نزديك من قرار گرفت ، و گفت : اى ابو نصر بگو : لا إله الا اللَّه .
گويد به آن حضرت اشاره كردم زبانم بسته است و قدرت تكلم ندارم .
راوى گويد : در اين هنگام فرياد زد و فرمود : مگر قدرت خداوند را انكار ميكنى ، بگو : لا إله الا اللَّه ، گفت : پس از اين زبانم باز شد و گفتم لا إله الا اللَّه ، بعد از اين پا برهنه به طرف منزلم مراجعت كردم ، و مرتب لا إله الا اللَّه ميگفتم :
زبان من باز شد و بعد از آن سنگينى زبان كاملا از بين رفت و راحت شدم .
( 2 ) ابو النصر مؤدب گويد : يكى از روزها سيل سناباد را فرا گرفت و همه جا پر شد ، رودخانه به مشهد مقدس مسلط بود و سيل آمد تا نزديك مشهد رسيد .
ما ترسيديم مبادا از سيل گزندى به روضه مباركه وارد آيد ، و ليكن به اراده و اذن خداوند سيل بر طرف شد و در اطراف و اكناف سناباد در قنوات فرو رفت و مشهد مصون ماند .
( 3 ) محمد بن احمد سنانى نيشابورى گويد : در خدمت امير ابو نصر صغانى فرمانده لشكر بودم ، او را به من انس و الفتى بود و همواره با من به نيكى رفتار ميكرد .
من همراه او تا صغانيان رفتم ، اطرافيان او نسبت به من حسد ميورزيدند ، و از اينكه ميديدند امير به من لطف و محبت دارند ناراحت بودند .
اخبار و آثار حضرت امام رضا ( ع ) ( فارسي ) — صفحة 244
مساهمون: عزيز الله عطاردى
ص٢٤٤