( 1 ) هنگامى كه در مروروذ بودم يك نفر از اهل مصر بنام حمزه كه از آنجا عبور ميكرد ملاقات كردم .
وى ميگفت : من از مصر بيرون شدم و در نظر داشتم در طوس قبر على بن موسى الرضا ( ع ) را زيارت كنم .
وى ميگفت : هنگام غروب آفتاب وارد روضهء شريفه آن حضرت شدم .
در اين هنگام كسى در حرم پاك آن حضرت نبود ، من زيارت كردم و نماز گزاردم پس از اينكه نماز عشاء را خواندم خادم روضه خواست درب را به بندد ، و آمد كه مرا از روضه بيرون كند ، آن مرد مصرى از خادم درخواست كرد كه در را ببندد و بگذارد او شب را در حرم بماند .
مرد مصرى گفت : من از راه دور آمدهام و بهتر است مرا از روضه بيرون نكنيد و اجازه دهيد شب را در آنجا بگذرانم .
خادم روضه مبارك با ماندن او موافقت كرد و درب را روى او بست .
مرد مصرى در حرم تنها ماند و به عبادت و اوراد و اذكار مشغول شد ، بعد از مدتى وى خسته شد و در گوشهاى نشست و سر خود را روى زانويش نهاد تا اندكى استراحت كند .
هنگامى كه سر خود را از روى زانو برداشت ، در روى ديوار مقابل خود ديد چنين نوشته است :
من سره أن يرى قبرا برؤيته * يفرج اللَّه عمن زاره كربه
فليأت ذا القبر ان اللَّه أسكنه * سلالة من نبى اللَّه منتجبه
گويد : از جاى خود برخاستم و شروع كردم به نماز خواندن ، تا هنگام سحر نماز خواندم ، سپس مانند اول باز جلوس كردم و سر خود را روى زانو گذاشتم .