به تاخير انداخت .
( 1 ) مامون به غلام مخصوص خود گفت : از انارهاى باغى كه حضرت رضا ( ع ) در آن منزل كرده بود بياورد .
آن غلام رفت و تعدادى انار چيد و نزد مامون آورد .
مامون گفت : بنشين و آب اين انارها را در ظرفى بگير . غلام آب انارها را گرفت و به مامون داد .
مامون به حضرت رضا ( ع ) پيشنهاد كرد آب انار را ميل كند ، حضرت رضا فرمود : بعدا خواهم خورد .
مامون گفت : نه به خداوند سوگند بايد در حضور من بخورى ، و اگر از معدهام نمىترسيديم خودم هم ميخوردم .
امام رضا ( ع ) چند قاشق از آن ميل كردند سپس مامون از اتاق بيرون شد .
راوى گويد : ما هنوز نماز عصر را نخوانده بوديم كه امام ( ع ) پنجاه بار از جاى خود برخاستند .
مامون قاصدى نزد آن جناب فرستاد و گفت : يقين دارم اين ناراحتى از خون گرفتن شما است .
حالات حضرت رضا ( ع ) در شب شدت كرد و بامداد جان مقدسش از بدن پاكش بيرون شد .
آخرين سخنى كه از زبان آن جناب جارى شد اين بود :
قُلْ لَوْ كُنْتُمْ فِي بُيُوتِكُمْ لَبَرَزَ الَّذِينَ كُتِبَ عَلَيْهِمُ الْقَتْلُ إِلى مَضاجِعِهِمْ
. . .
وَ كانَ أَمْرُ اللَّهِ قَدَراً مَقْدُوراً
.
مامون بامداد در منزل حضرت رضا ( ع ) حاضر شد و امر كرد آن جناب را غسل دادند و كفن نمودند و خود با پاى برهنه در پشت جنازه حركت كرد و ميگفت :