شد گفتم : از تو سخنى شنيدم كه مرا اندوهگين ساخت .
گفت : مرا با بغداد چه كار است ، من بغداد را نخواهم ديد ، و بغداد هم مرا مشاهده نخواهد كرد .
( 1 ) 28 - شيخ مفيد در امالى خود روايت كرده هنگامى كه مامون با حضرت رضا عليه السلام در خراسان حركت ميكردند مأمون گفت :
يا ابا الحسن فكرى برايم پيدا شده و راه صواب آن را ميخواهم بدانم ، با خود فكر ميكنم كه نسب ما و شما يكى است و همه از يك ريشه هستيم و هدف ما و شما هم مشترك است ، پس چرا طرفداران ما با هم نزاع و اختلاف دارند و هر كدام در مورد يكى از ما تعصب ميورزند .
حضرت رضا عليه السلام فرمود : اين سؤال پاسخى دارد اگر ميل دارى جواب دهم و اگر ميخواهى سكوت كنم .
مأمون گفت : مقصودم اين بود كه جواب دهى ، امام رضا فرمودند : تو را به خداوند سوگند مىدهم اگر خداوند پيغمبر خود را اكنون مبعوث كند و از گوشه اين بيابان ظاهر شود و دخترت را خطبه كند ، آيا حاضرى دختر خود را به او تزويج كنى ؟
مامون گفت : سبحان اللَّه مگر كسى از دختر دادن به پيغمبر خدا صلى اللَّه عليه و آله اعراض مىكند .
حضرت رضا صلوات اللَّه عليه فرمود : آيا آن حضرت ميتواند دختر مرا خطبه كند ، مامون اندكى سكوت كرد و پس از آن گفت : به خداوند سوگند شما نزديكتر به آن حضرت هستيد .
( 2 ) 29 - ابن شهر آشوب گويد : فضل بن سهل بيرون شد و مردم را از رأى مامون در بارهء حضرت رضا عليه السلام مطلع ساخت .
اخبار و آثار حضرت امام رضا ( ع ) ( فارسي ) — صفحة 153
مساهمون: عزيز الله عطاردى
ص١٥٣