( 1 ) راوى گفت : مامون در اين هنگام گريه كرد و گفت : اى عبد اللَّه خاندان من و تو مرا سرزنش ميكنند كه على بن موسى را بعنوان ولايت عهدى انتخاب كردم .
به خداوند سوگند اينك حديثى را برايت ميخوانم كه از آن تعجب خواهى كرد .
در يكى از روزها به او گفتم : جان من فدايت باد پدرانت موسى بن جعفر جعفر بن محمد ، محمد بن على ، و على بن الحسين از آينده و گذشته مطلع بودند ، تو نيز فرزند آنها هستى اينك حاجت مرا روا كن .
فرمود : حاجتت چيست ؟ گفتم يكى از زيباترين كنيزان من كه بسيار او را دوست دارم ، چند مرتبه از من حامله شده و كودك خود را سقط كرده است ، و اكنون نيز حامله است ، اگر داروئى براى او دارى دستور دهيد وى را معالجه كنيم .
فرمود : از سقط آن ناراحت نباش ، در اين بار پسرى آورد كه به مادر بيش از همه شبيهتر است ، و يك انگشت زائد هم در دست او خواهد بود .
با خود گفتم : گواهى مىدهم كه خداوند بر همه چيز قادر است - جاريه زاهريه پسرى به دنيا آورد كه به مادرش بيش از همه شبيه بود و در دست راست او هم انگشتى زائد ديده ميشد همانطور كه حضرت رضا عليه السلام فرموده بود ، اينك چرا سرزنش ميكنند كه من او را بعنوان ولايت عهدى برگزيدم .
شيخ صدوق ميفرمايد : اين حديث زياد است و ما آن را خلاصه كرديم .
( 2 ) 27 - محمد بن ابى عباد گويد : يكى از روزها مامون به حضرت رضا عليه السلام گفت : ما وارد بغداد خواهيم شد و چنان و چنين خواهيم كرد .
امام رضا به او فرمود : تو داخل بغداد خواهى شد ، هنگامى كه مجلس خلوت
اخبار و آثار حضرت امام رضا ( ع ) ( فارسي ) — صفحة 152
مساهمون: عزيز الله عطاردى
ص١٥٢