كه در نزد خليفه فرزند خليفه حاضر شود ( 1 ) و به او پيشنهاد كند كه دست از خلافت بردار و آن را به ديگرى واگذار كن ، آيا عقلى اين را باور مىكند ؟
گفتم : نه به خداوند سوگند ، كسى اين جرأت را ندارد .
مأمون گفت : نه به خداوند سوگند اين طور نيست كه مردم ميگويند ، من اينك علت آن را براى شما بيان ميكنم ، هنگامى كه برادرم محمد برايم نوشت تا از خراسان حركت كنم و به بغداد بروم ، من از اين پيشنهاد خوددارى كردم و به بغداد نرفتم .
برادرم على بن عيسى بن ماهان را با لشكرى به طرف خراسان فرستاد و او را فرمان داد مرا مقيد ساخته و پالهنگ در گردنم گذارد .
من از اين موضوع مطلع شدم ، هرثمة بن اعين را به طرف سيستان و كرمان فرستادم ، او را بر آن نواحى امارت دادم ، هرثمه بر خلاف من عمل كرد و آن نواحى را در هم شورانيد ، صاحب تخت خروج كرد و بر اطراف بلاد خراسان مستولى شد .
تمام اين حوادث در يك هفته انجام گرفت ، و من ديگر نيروئى نداشتم كه با اين حوادث مقابله كنم ، و نميدانستم در اين مورد چه اقدامى بكنم ، و از كجا نيرو تهيه كنم .
از طرف ديگر مشاهده كردم فرماندهان لشكرم همه را ترس و وحشت فرا گرفته و قدرت جنگيدن از آنها سلب شده است ، در نظر گرفتم به پادشاه كابل ملحق شوم ، فكر كردم پادشاه كابل كافر است و ممكن است برادرم به او اموالى بدهد و او هم مرا دستگير كرده تحويل او بنمايد ، و من در تنگنا گير كرده و نمىدانستم از كجا چارهجوئى كنم .
اخبار و آثار حضرت امام رضا ( ع ) ( فارسي ) — صفحة 116
مساهمون: عزيز الله عطاردى
ص١١٦