اين دليل ، از شگفتانگيزترين سخنان است ولى از سنيان عجيب نيست كه ايشان دروغ را بر پيامبر روا مىدانند . پناه بر خدا از چنين گفتارهايى .
حميدى در جمع بين صحيحين آورده است كه بنى صهيب ، غلامان ، بنى جدعان دعوى دو خانه و حجرهاى را نمودند ، كه پيامبر به صهيب بخشيده بود . مروان گفت : چه كسى به نفع شما شهادت مىدهد ؟ آنها ابن عمر را معرفى كردهاند و مروان به شهادت او موارد ادعايى را به آنها بخشيد . « 1 »
در صحيح بخارى آمده است كه فاطمه نزد ابو بكر فرستاد و ميراث رسول اللَّه را طلب كرد كه خداوند به او بخشيده بود و مراد او فدك و بقيه خمس خيبر بود . ابو بكر گفت : پيامبر فرمود : « ما ارث نمىنهيم و آنچه بر جا نهادهايم صدقه است » ، آل محمّد از اين مال ارتزاق مىكنند و به خدا سوگند من صدقه رسول خدا را از حالتى كه داشته دگرگون نخواهم كرد . بدين گونه از آنچه فاطمه خواسته بود به او چيزى نبخشيد . فاطمه تنگدل شد و از آن پس تا مرگ با ابو بكر سخن نگفت . او پس از پيامبر شش ماه زيست و چون درگذشت شبانه دفن شد و ابو بكر اجازه حضور نيافت . على عليه السّلام بر فاطمه عليها السّلام نماز گزارد . « 2 »
بخارى اين حديث را در مواضع ديگر نيز بيان كرده و نكات زشت و ناپسندى از آن دانسته مىگردد :
هامش
راستگو بوده و خشم او خشم خداوند محسوب مىشد چنان كه خرسنديش ؛ بويژه زمانى كه مخالف او به خلاف كلام سخن گويد و پس از قول حق : « پيامبر از سر هوس تكلم نمىكند و گفتارش جز وحى نيست » ، به گفتار اصحاب و همفكران خود تمسّك كند .
عوالى ، به گفته النهايه و وفاء الوفا ، ج 2 ، ص 341 ، روستايى در بالاى مدينه بوده است .
( 1 ) . صحيح البخارى ، ج 3 ، ص 204 ، مقصود آن نيست كه تنها عمل مروان را مورد استدلال قرار دهيم بلكه پسر عمر و ديگران نيز با عمل خود ، كار او را تصديق كردهاند .
( 2 ) . صحيح البخارى ، ج 5 ، ص 176 و ج 3 ، ص 185 و صحيح مسلم ، ج 2 ، ص 143 .