پدرم ( عمر ) پاسخ گفت : ولى من ، به آن كه زندگيم در كف اوست سوگند مىخورم كه دوست داشتم كارهايم پس از پيامبر ، به من بازمىگشت ( و با اعمال خوبم موازنه مىشد ) و با تساوى آنها ، نجات مىيافتم . » « 1 »
در « جمع بين الصحيحين » از مسند عبد اللَّه بن عباس آمده است : « چون عمر را به دشنه زدند سخت دردمند شده بود . ابن عباس به او گفت : اين همه ناله ضرورتى ندارد . « 2 »
عمر پس از سخنانى به او گفت : پريشان حالى من به سبب تو و يارانت است ، به خدا سوگند اگر زمين پر زر مىگشت و به من مىبخشيدند ، پيشتر از فرا رسيدن عذاب حق ، آن را از بهر رهايى خود فديه مىدادم . » « 3 »
اين سخن اعتراف عمر در هنگام مرگ است . او مىدانست در حق بنى هاشم چه كرده كه به فديه آن زر زمين را سزاوار بخشش مىدانست .
در جمع بين الصحيحين ، به روايت سالم از ابن عمر آمده است : « به نزد حفصه شدم ، از من پرسيد : مىدانى كه پدرت كسى را به خلافت برنگزيده است ؟ گفتم : او چنين نكرده است . حفصه پاسخ داد : او خود چنين كرده است . من سوگند خوردم كه در اين باره با پدرم سخن بگويم . تا صبح سكوت كردم و سخنى نگفتم ، ولى گويا كوهى را بر دوش نهاده بودم . سرانجام نزد او رفتم و عمر از مردم پرسيدن گرفت و من پاسخ مىدادم تا پرسيدم : از خلق شنيدهام كه تو به خلافت وصيت نكردهاى حال آنكه اگر چوپانى رمه خود را بىسرپرست رها كند ، آنها را هلاك ساخته ، پس چگونه در رعايت حال مردم اين گونه اهمال رواست ؟
عمر با نظر من موافقت كرد و سر به زير افكند . لختى بعد سر برداشت و گفت :
هامش
( 1 ) . بخارى ، ج 5 ، ص 81 ، مستدرك الحاكم ، ج 3 ، ص 466 ، نويسنده گفته است كه اين حديث صحيح الاسناد است .
( 2 ) . اصل عبارت : فقال ابن عباس : و لا كل ذلك .
( 3 ) . بخارى ، ج 5 ، ص 16 ، المستدرك ، ج 3 ، ص 92 و گزيده آن از ذهبى و تاريخ الخلفاء ، ص 134 .