هامش
عبد اللَّه بن عباس و ديگران وارد شده است : رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله در روز مباهله دست على ، حسن و حسين را گرفت و فاطمه عليهما السّلام پشت سر ايشان جاى داشت . سپس حضرت فرمود : اينان پسران ، جانها و زنان ما هستند شما نيز جانها و زنانتان را بياوريد ، سپس به درگاه حق نيايش و زارى مىكنيم و لعنت خدا را بر دروغگويان مىنهيم . » از جمله مأخذ حديث : صحيح مسلم ، ج 2 ، ص 108 ، باب فضايل على عليه السّلام ، الصواعق المحرقه ص 93 ، مسند احمد ج 1 ، ص 185 ، صحيح الترمذى ، ج 2 ، ص 66 ، مستدرك الحاكم ج 3 ، ص 150 ، سنن البيهقى ، ج 7 ، ص 73 و تفسير الطبرى ، ج 3 ، ص 213 .
در تفسير بيضاوى ، ج 2 ، ص 32 ، پس از بيان آوردن اصحاب كساء به مباهله مىنويسد : « اسقف مسيحيان گفت : اى گروه مسيحى ، من چهرههايى را مىبينم كه اگر از خدا بخواهند كوه را از جا بركند ، پروردگار چنين خواهد كرد ، مباهله نكنيد كه هلاك خواهيد شد . . . » فخر رازى در تفسير خود ج 8 ، ص 80 و كشاف ، ج 1 ، ص 193 نيز اين مطلب را روايت كردهاند .
اهل قبله به جملگى اجماع كردهاند كه پيامبر هيچ يك از همسران خود را براى مباهله فرا نخواند با آنكه در ميانشان بانوى والامقامى چون ام هانى و ديگران ، بودند . نيز جز پاره تن خويش زهراء هيچ زنى از همسران خلفا ، مهاجران و انصار را دعوت نكرد . بر همين طريق از پسران و مردان نيز جز حسن و حسين و على عليهم السّلام كسى را فرا نخواند با آنكه خليفگان ، مهاجران و انصار حضور داشتند . عمل پيامبر نهايت بزرگداشت آن سروران و برگزيدگان خدا و رسول بود و اين مقام پاكان و نيكان است كه اللَّه جز به ايشان هيچ مؤمنى را بهره نكرده است . گزينش آنها از اين بود كه در ميان زنان و پسران كسى كه شرايط هدايت را در خود گرد آورد وجود نداشت مگر صديقه طاهره عليها السّلام و دو چشم پيامبر ، حسن و حسين عليه السّلام ؛ همانسان كه از مردان كسى جز على عليه السّلام نبود كه در شايستگى هدايت امت چون شخص و جان پيامبر باشد ، از اين رو زمخشرى در تفسير آيه ( كشاف ، ج 1 ، ص 193 ) مىگويد : نيرومندترين استدلال در فضيلت اصحاب كساء همين آيه است . اين حجر نيز همين مطلب را باز گفته و آن را پذيرفته است . ( الصواعق ص 93 ) .
اين فضيلت ، نص قاطع و دليل بىپاسخى است كه حسن و حسين عليه السّلام پسران رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله بودند همچنان كه بر اين حقيقت قرآنى روايات متواترى نيز وجود دارد . فخر رازى در تفسير خود ( ج 8 ، ص 81 )