تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نهج الحق و كشف الصدق ( فارسي ) — صفحة 170

مساهمون:

ص١٧٠
يابد . » « 1 » « و خداوند لوط را بيامرزد كه به تكيه‌گاهى استوار پناه برد . » « 2 » و اگر در زندان به اندازه يوسف مىماندم خواسته زليخا را برآورده مىكردم . » « 3 » چگونه بر اين جماعت رواست كه بر پيامبر جسارت ورزند و او را به شك در عقيده متهم كنند ؟ در صحيحين روايت شده است : « هنگامى كه حبشيان نزد پيامبر با نيزه‌هاى خود مىرقصيدند ، عمر داخل شد ، مشتى سنگريزه برگرفت و بر آنان افكند ، پيامبر به او گفت ، ايشان را رها كن . » « 4 » غزالى در « احياء علوم الدين » روايت كرده است كه پيامبر نشسته بود و نزد وى كنيزانى بودند كه خنياگرى و بازى مىكردند عمر اجازه ورود خواست . پيامبر به كنيزان فرمان سكوت داد و ايشان دم فرو بستند . عمر درآمد و پس از انجام كارش بيرون شد . پيامبر به كنيزان دستور داد سرودخوانى و بازيگرى را از سر گيرند . آنها پرسيدند : اى رسول خدا اين مرد كه بود كه چون داخل گشت ما را بازداشتى و چون رفت دستور آغاز دادى ؟ فرمود : « اين مردى است كه شنيدن باطل و ناروا را خوش ندارد و بر نمىگزيند . » « 5 » چگونه اين قوم به خود اجازه مىدهند چنين رواياتى را بر پيامبر ببندند ؟ آيا عمر برتر از پيامبر است كه غنا و گفتار باطل را بر نمىگزيند و پيام‌آور خدا آن را بر مىگزيند ؟
هامش
( 1 ) . بقره : 260 . ( 2 ) . هود : 80 . ( 3 ) . صحيح بخارى ، ج 4 ، ص 179 و 183 ، صحيح مسلم ، ج 4 ، ص 89 . ( 4 ) . التاج الجامع للاصول ، ج 1 ، ص 304 ، صحيح البخاري ، ج 4 ، ص 46 ، صحيح مسلم ، ج 1 ، ص 346 . ( 5 ) . روايتى كه احمد بن حنبل در مسند خود ( ج 3 ، ص 435 ) از اسود بن سريع نقل كرده شبيه روايت غزالى است : « نزد پيامبر آمدم و گفتم : اى رسول خدا خداى خود و شما را به شعر ستوده‌ام . فرمود : آنچه كه در مدح خدايت سروده‌اى بخوان . من به خواندن آغاز كردم كه مردى بلند قامت و سياهپوست اجازه ورود خواست . پيامبر به من فرمان سكوت و شنيدن سخن او را داد . مرد درآمد و قدرى سخن گفت و رفت . من دوباره به خواندن پرداختم كه آن مرد باز آمد و اجازه خواست و پيامبر مرا ساكت كرد . اين ماجرا دو يا سه بار تكرار شد . من پرسيدم : اى رسول خدا اين مرد كيست كه مرا از خواندن باز داشتى ! فرمود : عمر بن خطاب است و او مردى است كه باطل را دوست ندارد .
نهج الحق و كشف الصدق ( فارسي ) — صفحة 170 | العلامة الحلي / عليرضا كهنسال