آوردهاند كه يكى از قاريان گفت : شنيدم در عراق مناظرهء علمى مىكنند ، يكى پرسيد آنها چه كسانى هستند ؟ در جوابش گفته شد : ميراث پيغمبر ( ص ) را تقسيم مىكنند .
( 1 )
قصصگوى در زمان پيغمبر ( ص ) و نشستن حضرت در مجلس او
روايت كردهاند كه پيغمبر ( ص ) بر قصصگويى گذشت و در مجلس او نشست و فرمود : هرگاه در چنين مجلسى از سحر تا طلوع آفتاب بنشينم يا بعد از نماز عصر تا غروب بنشينم ، بيشتر دوست دارم تا اينكه چهارصد بنده آزاد كنم . رجال اين حديث را توثيق كردهاند ، مگر يكى ، كه مجهول است . همين حديث با تفاوت جزئى در الفاظ ، از يكى از بدريون روايت شده است . در حديث ديگرى آمده كه مردى از اصحاب پيغمبر ( ص ) وارد مسجد شد ، ديد كعب [ الاحبار ] قصص مىگويد ، گفت : اين كيست ؟ گفتند : كعب است . گفت : از پيغمبر ( ص ) شنيدم كه فرمود : جز امير يا مأمور يا شخص خودپسند قصص نمىگويد . اين سخن به كعب رسيد و بعد از آن ديده نشد كه قصص بگويد . همين حديث را از عبادة بن صامت به اين صورت آوردهاند كه پيغمبر ( ص ) فرمود : جز امير يا مأمور يا متكلّف قصص نمىگويد .
قصصگويى يعنى موعظه و سخن گفتن از اخبار ، و اگر مراد خطبه باشد ، خود به خود وظيفهء امير يا مأمور است ؛ اما شخص خودپسند براى رياست و تكبر ، و شخص متكلّف براى خودنمايى موعظه مىكند . طيبى در شرح المشكاة گويد : هر كس وعظ مىكند و قصص مىگويد ، داخل ماجراهاى اميران و مأموران مىشود و امر او موكول به واليان است . در الاكليل سيوطى آمده است از ابن العربى نقل مىكند كه اصل وعظ آيه «
وَ ذَكِّرْهُمْ بِأَيَّامِ اللَّهِ
» « 1 » است كه دلها را جلا مىبخشد .
( 2 ) مؤلف گويد : آنچه گذشت با آنچه سلف در ذمّ قصصگويان گفتهاند ، منافات ندارد .
غزالى در احياء العلوم گويد : حسن بصرى در قصصگويى ، ياد مرگ و آخرت و آگاهانيدن بر عيوب نفس و تذكر نعمات خدا و ناسپاسىها و حقارت و بىوفايى دنيا و عظمت و آخرت و هراسهاى آن سراى سخن در ميان مىآورد ، و اين تذكير ستوده است . سپس مذكّر بر كسى اطلاق شد كه از قصص قرآن بيرون رفته و خرافهپردازى و كم و زيادگويى مىكند و اين پسنديده نيست . به طور كلى قصصگويى دو گونه است : سودمند و زيانمند - هر چند دروغ نباشد - قصصگويى صحيح از روى قرآن و اخبار صحيح است .
هامش
( 1 ) . ابراهيم ، 5 .