تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نظام الحكومة النبوة المسمى التراتيب الادارية ( نظام ادارى مسلمانان در صدر اسلام ) ( فارسي ) — صفحة 288

مساهمون:

ص٢٨٨
بر آنكه نفى مىكند ، حجت است ؛ البته هيچ كس به تنهايى احاطه كامل بر همه احوال حضرت نداشته است . در طبقات ابن سعد آمده كه ابن عمر خوشش مىآمد خوراكهايش خوشبو باشد . از فرزند او نافع پرسيدند : آيا او چنين خوراكى را مىخورد ؟ گفت : او مرغ و جوجه و حلواى داغ مىخورد . ( 1 ) در الاوائل سيوطى آمده است : اول كسى كه از آرد سبوس گرفته و عسل ، حلوا ساخت ، عثمان بود و آن را براى پيغمبر ( ص ) در منزل ام سلمه فرستاد . نيز اولين كسى كه پالوده را در سرزمين عرب آورد ، امية بن ابى الصلت بود كه نخستين بار در شام از آن خورده بود . اين خبر به عبد اللّه بن جدعان رسيد ، فرستاده‌اى به يمن گسيل داشت كسى را از آنجا بياورد كه برايش پالوده با عسل بسازد . نيز آورده‌اند : از جمله هدايايى كه ملك هند براى پيغمبر ( ص ) فرستاد ، كوزه‌اى پر از زنجبيل بود . پس حضرت به هر كس يك قطعه خورانيد . ابو سعيد خدرى گويد : به من دو قطعه رسيد . ( 2 ) ابو الفرج بن الجوزى در صيد الخواطر آورده است كه براى يكى از زاهدان طعامى بردند ، گفت : نمىخورم . گفتند : چرا ؟ گفت : چون دلم مىخواهد ! من سالهاست كه آرزوى نفس را بر نياورده‌ام . حال آنكه پيغمبر ( ص ) و اصحاب چنين نبودند . پيغمبر ( ص ) گوشت مرغ مىخورد ، و حلوا و عسل دوست داشت . فرقد سبخى بر حسن بصرى وارد شد ، ديد پالوده مىخورد . پس حسن از فرقد پرسيد : دربارهء پالوده چه مىگويى ؟ گفت : نمىخورم و كسى را كه پالوده بخورد دوست ندارم . حسن گفت : اين عسل است و مغز گندم و روغن گاو . آيا مسلمان بر چنين خوراكى ايراد مىگيرد ؟ نيز مردى نزد حسن آمد و گفت : همسايه‌اى دارم كه پالوده نمىخورد و مىگويد : من شكرش را نمىتوانم به جا بياورم . حسن گفت : همسايه‌ات نادان است ، آيا شكر آب خنك را مىتواند به جا بياورد ؟ ( 3 ) سفيان ثورى در مسافرت با خود پالوده و كباب مىبرد و مىگفت مركوب ( بدن ) را وقتى خوب خوراك بدهى ، كار مىكند . نزد على ( ع ) پالوده آوردند ، ميل كرد و پرسيد : اين چه بود ؟ گفتند : « نور نوروز » . فرمود : هر روز ما را نوروز كنيد . انسان بايد دنبال راهنما باشد ، نه اينكه خود به راهى برود ، آنگاه راهنما بجويد . رابعه گويد : اگر صلاح قلب تو در خوردن پالوده است ، پالوده بخور و به ظواهر زهد نگاه مكن ؛ چه بسا آدم سيرى كه مقصودش سيرى نبوده ، بلكه مصلحت آن بوده است . هر بدنى توانايى زندگى زبر و خشن را ندارد ، به ويژه بدنى كه فكر ، آن را آزرده و رنجانيده است .